web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » آن زن رفت!

آن زن رفت!

اکتبر 14, 2014 - 6:42 ب.ظ
adelmomen
,
1,358 بازدید

چیزی تا فرا رسیدن شب باقی نمانده بود , خانه ای نیمه تاریک که هیچ چراغ روشنی نداشت و فقط هر از چند گاهی که باد از تنها پنجره بسته نشده خانه میگذشت و پرده ها را بازی میداد نور چراغ های خیابان , محیط خانه را روشن تر میکرد. مردی با لباس رسمی ای که به تن داشت در محیط اتاق قدم میزد. با چهره ای پر از استرس که هر از چندگاهی روی صندلی جلو شومینه خاموش می نشست و سیگاری اتیش میکرد. بی قراری در رفتارش به وضوح دیده میشد , گاهی جرعه ای اب سرد می نوشید تا تسکین یابد , حدس سختی نیست که بگوییم منتظر است. بلاخره زنگ خانه به صدا درآمد , مرد هُل شده بود , بدون اینکه خودش را در ایینه برانداز کند , فورا به سمت در دوید… در را باز کرد , پشت در خانمی جوان و زیبا رو در انتظار خوش آمد گویی بود. زن نگاه سردی به چهره مرد کرد , سلامی بی روحی تری را به مرد هدیه داد. به اجبار و همراه با انکار بوسه ای به گونه ی مرد زد و وارد خانه شد. کتش را به مرد داد تا روی چوب لباسی بگذارد. زن وارد نشده به فکر رفتن بود… روی میز دو نفره ای در مقابل هم نشستند اما هیچکدام حرفی برای گفتن نداشتند , حتی بهم نگاه هم نکردند. انها هیچ ربطی هم بهم نداشتند و فقط در یک زمان و در یک مکان قرار گرفته بودند. گرچه تحمل این وضع هم برایشان سخت بود و رفته رفته سخت تر هم میشد. نوشیدنی ای را میل کردند و در این فاصله به صحبت هم راغب تر شده بودند. مرد ساعتش مچی اش را روی میز گذاشته بود و نفس نفس زدن های عقربه های ساعت را مناظره میکرد و با لحنی سرخورده از روزگارش گفت و زن هم بحث و گفت و گو را ادامه داد… گفت و گو انها ادامه یافت تا انها بهم نگاه کردند و گاهی یک لبخند هم روی لبشان نقش می بستو چراغ کم نوری که روی میزشان بود را روشن کردند.. زن از پشت میز بلند شد تا برود و روی مبل بنشیند که در این حین مرد سیگاری به او تعارف کرد. زن سیگار به لب روی مبلی نشست که پشتش به سمت مرد بود , زن به صحبت هایش ادامه میداد و مرد رو به مبلی کرد که پشتش به او بود و زن روی ان نشسته بود. او مشغول روشن کردن سیگارش شد. زن ادامه میداد و تنها صدای او بود که در محیط می پیچید و مرد هر از چند گاهی گفته های او را با یک \”اوهوم\” تایید میکرد و پُک بعدی… سیگار بعدی و سیگار بعدی… حال نوبت مرد شده بود که چیزی بگوید , لابه لای پک هایش شروع کرد به گلایه کردن از گذشته. گویا این حرفها به کام زن خوش نیامده بود , او هم جواب مرد را میداد , بحث بالا گرفت تا اینکه برخواست و رو به مرد گفت و گو را ادامه داد , دیگر بحث برای مرد هم جدی شده بود , وقتی صحبت میکرد دست هایش را در تکان میداد. خب از شرایط موجود میشد فهمید که دوباره همه چیز خراب شده است. زن از رفتنش گفت اما مرد فقط با صدای بلند و لرزان گفت : نه.. زن روی مبل نشست و با یک مکث کوتاه گفت : چرا؟ مرد : نمی دونم چرا… فقط میدونم اگه نری خیلی خوب میشه. اما خودش هم می دانست که بعید است که بتواند زن را منصرف کند. مرد ته سیگارش را توی زیر سیگاری لِه کرد و بلند شد و رفت جلوی زن ایستاد.. نگاه مرد زانو زده بود , چهره اش التماس میکرد اما غرورش اجازه نمیداد که بیش از این درخواست کند تا شاید بتواند زن را از تصمیمش منصرف نماید. زن ماندنی نبود… برخواست و به سمت در حرکت کرد. مرد کت زن را اورد و خودش با عشق و علاقه آنرا تن زن کرد. این تنها اتفاق عاشقانه ای بود که امروز در این خانه دیده میشد. زن بدون اینکه به پشت سرش را نگاه کند خداحافظی کرد و رفت… مرد در را بست و به درون اتاق نشیمن بازگشت. روی مبلی نزدیک به دیوار نشست. دستش را دراز کرد و اهرم چراغی که روی میز دو نفره یشان قرار داشت را کشید و خواموشش کرد. شب شده بود و از نور چراغ هم خبری نبود… شب شده بود و سیل تاریکی ها به درون اتاق جاری شده بودند اما او انگیزه ای برای شنا کردن نداشت. پس ترجیح داد که در این تاریکی ها غرق شود. ماشین قدیمیه پر سر و صدایی به درون خیابان پیچید , نور ماشین از لابه لایه ی پنجره و پرده گذشت , درون اتاق برای چند لحظه روشن شد , بالای سر مرد قابی روی دیوار میخ شده بود که عکسی از زنی که رفت و مردی که ماند را با چهره های خندان در بر گرفته بود… روی حاشیه ی قاب , حلقه ای گذاشته شده بود که در آن نور کم ماشین هم مثل خورشید درخشید , همانند همان حلقه ای بود که آن زن و مرد درون قاب در دست شان داشتند… دقیقا در همان دستی که بهم پیوندشان داده بود.

 

نویسنده: محمود کیوان – کاربر سایت!

46 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.