web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » بخش‌هایی از «زوربای یونانی»

بخش‌هایی از «زوربای یونانی»

اردیبهشت 16, 1396 - 11:32 ق.ظ
Agostino and Co
,
614 بازدید

بخش هایی از «زوربای یونانی» از نیکولاس کازانتزاکیس

 ترجمه محمد قاضی

* بسیاری وطن پرستند بی آنکه این صفت خرجی برای آنها داشته باشد. ولی من ولو برایم گران تمام بشود وطن پرست نیستم و نخواهم بود. بسیاری به بهشت عقیده دارند و مطمئنند که خرشان را به چراگاههای سرسبز آن وارد خواهند کرد. من یکی خر ندارم و آزادم؛ از دوزخ نمی ترسم که ممکن است خرم در آنجا سقط شود و به بهشت هم امیدوار نیستم که خرم در آنجا از زیاد خوردن شبدر بترکد. سواد ندارم و نمی توانم مطالب را بیان کنم، ولی تو، ارباب، تو حرفهای مرا می فهمی.

«بسیاری از بیهودگی اشیا ترسیده اند ولی من نیازی ندارم که در این باره فکر کنم. من برای خوبی شادمان نمی شوم و برای بدی غصه نمی خورم. اگر خبر شوم که یونانیها قسطنطنیه را گرفته اند برای من با این خبر که ترکها آتن را گرفته باشند یکسان است.

** زوربا با ابراز نفرت گفت:

– اینها (راهب ها) دیگر چه جور آدمهایی هستند؟ اینها نه مردند، نه زن، قاطرند. اه! بروند بمیرند!

او نیز سرش را زیر آن آب خنک گرفت و شروع به خنده کرد.

باز گفت: اه! بروند بمیرند! همه شان شیطانی در جسم خود دارند. یکی زن می خواهد، دیگری ماهی دودی، آن یکی پول، و آن دیگری روزنامه … یک مشت کله خر! چرا اینها به میان مردم فرود نمی آیند تا از همۀ این چیزها سیر شوند و مغز خود را تصفیه کنند؟

سیگاری روشن کرد و زیر درخت نارنج به گل نشسته، روی نیمکتی نشست.

باز گفت: من وقتی هوس چیزی بکنم می دانی چه می کنم؟ آنقدر از آن چیز می خورم تا دلم را بزند و دیگر هیچ گاه فکرش را نکنم، و یا اگر فکرش را کردم حال استفراغ به من دست بدهد. وقتی بچه بودم مردۀ گیلاس بودم. زیاد هم پول نداشتم و نمی توانستم یکدفعه مقدار زیادی بخرم، بطوری که هر وقت گیلاس می خریدم و می خوردم باز هوسش را می کردم. روز و شب فکر و ذکری بجز گیلاس نداشتم و براستی که از نداشتن آن در رنج بودم. تا اینکه یک روز عصبانی شدم یا خجالت کشیدم، درست نمی دانم. فقط حس کردم که در دست گیلاس اسیرم، و همین خود، مرا مضحکۀ مردم کرده بود. آن وقت چه کردم؟ یک شب پاشدم و پاورچین پاورچین رفتم جیبهای پدرم را گشتم، یک مجیدیۀ نقره پیدا کردم و آن را کش رفتم و صبح زود به سراغ باغبانی رفتم. یک زنبیل گیلاس خریدم، در خندقی نشستم و شروع به خوردن کردم. آنقدر خوردم و خوردم و هی خوردم تا شکمم باد کرد. لحظه ای بعد معده ام دردگرفت و حالم بهم خورد. آره ارباب، هی استفراغ کردم و کردم، و از آن روز به بعد دیگر هوس گیلاس در من کشته شد؛ بطوری که دیگر تاب دیدن عکس گیلاس را هم نداشتم و نجات پیدا کرده بودم. نگاهشان می کردم و می گفتم: «دیگر احتیاجی به شما ندارم!» بعدها همین کار را با شراب و توتون کردم. البته هنوز شراب می نوشم و سیگار هم می کشم، ولی هر وقت دلم خواست ترکشان می کنم و دیگر هوس برمن چیره نیست. برای وطن نیز به همین ترتیب، هوس وطن خیلی کردم و تا گلوله خود را در آن فرو بردم، تا آخر دلم به هم خورد و از شر آن نیز خلاص شدم.

*** چشمان زوربا برق می زد و دهان گشادش از خوشحالی می خندید. پس از اینکه مدتی خاموش ماند دوباره شروع کرد. دلش لبریز شده بود و او نمی توانست آن را به فرمان خود درآورد:

-­ زمانی بود که می گفتم این ترک است و آن بلغاری و این یونانی. من کارهایی برای وطنم کرده ام، ارباب، که اگر برایت بگویم موهای سرت سیخ خواهد شد: سر بریده ام، دزدی کرده ام، آبادیها را آتش زده ام، به زنها تجاوز کرده ام و خانواده ها را از بین برده ام. چرا؟ به این بهانه که آنها بلغاری یا ترک بودند. تف برمن! اغلب توی دلم به خودم فحش می دهم و می گویم: برو گم شو، کثافت! مرده شویت ببرد، مردکۀ احمق! لیکن حالا با خود می گویم: این یک مرد خوبی است، آن یک آدم رذلی است. دیگر می خواهد بلغاری باشد یا یونانی، برای من فرق نمی کند. خوب است یا بد؟ این تنها چیزی است که من امروزه دربارۀ کسی می پرسم. و حتی در حال حاضر که دارم رو به پیری می روم، به نمکی که می خورم قسم، مثل اینکه دیگر کم کم این را هم نمی پرسم. آره، رفیق، آدمها خوب باشند یا بد دل من به حال همه شان می سوزد. وقتی من بد بختی را می بینم، ولو به ظاهر نشان بدهم که به من مربوط نیست، دلم به حالش می سوزد و می ترسد! او نیز خدایی دارد و شیطانی؛ او نیز خواهد مرد، زیر خاک خواهد خوابید و طعمۀ کرمها خواهد شد. ای بیچاره! ما همه برادریم و همه طعمه ای هستیم برای کرمها!

دانلود

**** در تمام مدت روز زوربا سر بلند نکرد و با ولع عجیبی به کار پرداخت. کارگران به فاصلۀ هر پنجاه متر گودالی می کندند و تیری می نشاندند. صف تیرها به خط مستقیم رو به قلۀ کوه پیش می رفت. زوربا مرتباً اندازه می گرفت و حساب می کرد و دستور می داد. در تمام مدت روز نه غذا خورد، نه سیگار کشید و نه نفس تازه کرد. تمام هوش و حواس خود را به کار داده بود.

او گاهی به من می گفت:

-­ علت اینکه دنیا در حال حاضر به چنین وضع اسفناکی افتاده این است که همه کارشان را نیمه کاره انجام می دهند، افکارشان را نیمه کاره بیان می کنند و گناهکار بودن یا پرهیزگار بودنشان هم نیمه کاره است. ای بابا! تا آخر برو و محکم بکوب، و نترس که موفق خواهی شد. خداوند از نیمه شیطان بسیار بیش از شیطان تمام عیار نفرت دارد!

با تشکر از Yenilmez Roma

16 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.