web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » بخش‌هایی از دو کتاب اریک امانوئل اشمیت

بخش‌هایی از دو کتاب اریک امانوئل اشمیت

اسفند 18, 1395 - 9:55 ب.ظ
Agostino and Co
,
599 بازدید

بخش هایی از دو کتاب اریک امانوئل اشمیت ترجمه شهلا حائری

از مهمانسرای دو دنیا:

غیب آموز – (تظاهر می کند به او برخورده است.) اگه فقط مایلین با چیزهایی که دوام دارن معاشرت کنین، برین با صخره و سنگ و کوه صحبت کنین. اما اگه اونا هم مثل شما سختگیر باشن بعید می دونم محلتون بزارن.

غیب آموز از جا بلند می شود تا بیرون برود.

ژولین – (با لبخند) تیرتون به هدف خورد.

غیب آموز – (برمی گردد.) می بینید که زندگی می تونه بامزه و جالب باشه…وای ببخشید!…(حرفش را اصلاح می کند.) می بینید که اغما چقدر می تونه شادی آفرین باشه!

ژولین خودش را روی مبلی می اندازد.

ژولین – (آه می کشد.) افسرده ام. همیشه افسرده بودم.

غیب آموز – شاید بچه لوسی بودین؟

ژولین – چرا اینو می گین؟

غیب آموز – برای این که قیافه تون بدک نیست، برای این که به نظر خیلی هم ندار نمی آین. مثل بچه ای به نظر می رسید که وسط اسباب بازی هایی که بهش دادن حوصله اش سر می ره.

ژولین – به نظرتون آدم حقیری هستم؟

غیبت آموز – ابدا. باعث خوشنودیه که پولدارهام مشکل دارن.

غیب آموز – (آهسته) بی اشتهایی چه بسا بدترین دردهاست.وقتی سیر به دنیا می آین، قبل از اینکه فریاد بزنین دهنتون رو پر خوراکی می کنن، پیش از این که پول درآرین خرج می کنین، اینا آدم رو خیلی اهل مبارزه بار نمی آره. برای ما بی اقبال ها، چیزی که زندگی رو اشتهاآور می کنه اینه که پر از چیزهاییه که ما نداریم. زندگی برای این زیباست که بالاتر از حد امکانات ماست.

ژولین – (با لبخندی متعجب) من رو خوب درک کردین.

غیب آموز – برعکس، چیزی که شما درک نکردین اینه که برای شما و ما، شکم سیرها و شکم گرسنه ها، همیشه زندگی بالاتر از امکاناتمونه.

ژولین – ببخشید؟

غیب آموز – برای این که متعلق به ما نیست.

غیبت آموز آسانسور را در جهت بالا نشان می دهد.

ژولین – (آهسته) باید ازم می گرفتنش تا قدرش رو بدونم.

****

خرده جنایت های زَناشوهری

ژیل – «خرده جنایت های زناشوهری»، مجموعه داستان های کوتاه، بهتره بگم مجموعه داستان های کوتاه مزخرف، بسکه نظریاتش بدبینانه است. تو این کتاب زندگی زناشویی رو مثل مشارکت دو قاتل معرفی می کنم. چرا؟ برای این که از همون اول، تنها چیزی که باعث می شه یک زن و مرد با هم باشن خشونته، این کششی که اونارو به جون هم می اندازه، که بدنشونو به هم می چسبونه، ضربه هایی که با آه و ناله و عرق و داد و بیدا توأمه، این نبردی که با تموم شدن نیروشون خاتمه می گیره، این آتش بسی که اسمشو لذت می ذارن همه اش خشونته. حالا اگه این دو قاتل شراکتشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن، با هم متحد می شن که علیه جامعه بجنگن. ادعای حق و حقوق و مزایا می کنن، ثمره ی کّشتی شون یعنی بچه هاشونو به رخ جامعه می کشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه شاهکاری میشه از کلاهبرداری! دو تا دشمن با هم سازش می کنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو در آرن. خانواده! این دیگه حد اعلای کلاهبرداری شونه! حالا که هم آغوشی وحشیانه و پرلذت شونو به عنوان خدمت به جامعه جا زدن، دیگه هر کاری می تونن بکنن: به اسم تعلیم و تربیت به بچه هاشون اردنگی و توسری بزنن و برای بقیه مزاحمت ایجاد کنن و حماقت و سر و صداشون رو به همه تحمیل کنن. خانواده یا به عبارتی دیگه خودخواهی در لباس نوع دوستی…بعد قاتل ها پیر می شن و بچه هاشون می رن تا زوج های قاتل دیگه ای بسازن. این بار این درنده های پیر که دیگه نمی دونن چطوری خشونت شونو خالی کنن، به جون هم می افتن، درست مثل اوایل آشنایی شون، با این تفاوت که از ضربه های دیگه ای به جای پایین تنه استفاده می کنن. دیگه ضربه ها کاری تر و ماهرترن. تو این نبرد هر کاری مجازه: مریضی، کری، بی تفاوتی، خرفتی. اونی پیروز می شه که بیش تر عمر کنه. آره اینه زندگی زناشویی، شرکتی که اولش پدر مردمو در می آره بعدش پدر همدیگه رو. یک راه دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه هایی که به جا می ذاره. یک زوج جوان می خواد از شر بقیه راحت شه تا با هم تنها بمونن. وقتی پیر شدن هر کدوم می خوان از شر اون یکی خلاص شن. وقتی یه زن و مرد را سر سفره ی عقد می بینین هیچ وقت از خودتون می پرسین کدوم شون قراره قاتل او یکی بشه؟

لیزا با تمسخر دست می زند.

لیزا – آفرین! دست می زنم که استفراغ نکنم.

ژیل – چرا اینو نوشتم؟

لیزا – وقتی ازت پرسیدم گفتی واسه این که واقعیته.

ژیل – شاید ولی چرا باید واقعیت رو اون طوری که هست تجسم کرد و نه اون طوری که می خوایم باشه؟ رابطه ی زن و مرد یک واقعیت نیست، قبل از هر چیزی یک رویاست، مگه نه؟

 

9 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.