web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » از «سووشون»

از «سووشون»

دی 14, 1395 - 10:45 ق.ظ
Agostino and Co
,
250 بازدید

رمان دلنشین سووشون نوشته بانوی داستان نویسی ایران،خانم سیمین دانشور روایتی است از دیدگاه زری،زن رنجور و دردمند شیرازی از ایران عصر جنگ جهانی دوم .خواننده ، همه چیز و همه کس را از دید این زن میبیند، حتی همسر بانفوذش را که حاضر به معامله با اجنبی برای فشار بر مردم خویش نیست.

زری نمادی است از زن ایرانیِ  ستمدیده و فداکار  که تنها هدفش آرام نگه داشتن کانون خانواده در اوج تلاطم هاست.

«واقعا با شکم پر و سه تا بچه ی چشمم انتظار ،چه کاری از او بر می آمد که بگوش بایستد یا نایستد؟ هنوز یک ساعت نگذشته، دلش شور بچه هارا می زد که نکند از مادیان پرت شده باشند .نکند در این روز پر آفتاب گرمازده شوند.هرچند می دانست کوچه باغهای مسجد وردی پر از سایه است.

قلیان را که برای یوسف آماده می کرد می اندیشید که ترسو یا شجاع،با شیوه ی زندگی و تربیتی که اورا برای چنین زندگی آماده ساخته،محال است بتواند دست به کاری بزند که نتیجه اش به هم خوردن وضع موجود باشد.آدم برای کارهایی که بوی خطر از آنها می آید باید،آمادگی روحی و جسمی داشته باشد و آمادگی او درست بر خلاف جهت هرگونه خطری بود.می دانست نه جراتش را دارد و نه طاقتش را.اگر این همه وابسته ی بچه ها و شوهرش نبود، باز حرفی.نوبرها و لمس ها و گفت و گوها و چشم در چشم دوختن ها از یک طرف و شاهد شکستنها بودن از طرف دیگر… و چنین آدمی نمی تواند دل به دریا بزند. درست است که که مثل چرخ چاه هر روزی عین روز دیگر،یکنواخت چرخیده بود،درست است که از صبح تا شام،چرخ زندگی را مثل حسین کازرونی با پا گردانیده بوده و با دستهای آزادش برای خودش هیچ کاری نکرده بود… کجا خوانده بود که (( دست وسیله ی وسیله هاست))  اما لبخند و نگاه و گفتار و لمس و بوی آدمی که دوست می داشت،پاداش او بود. هر دندانی که بچه هایش درآورده بودند، هر جعد تازه ای که بر موهایشان می دید، صداهایی که اول عین گنجشک و کفتر از خودشان در می آوردند و بعد به کلمات می انجامید و کلمات را که درست و نادرست قطار میکردند، و اولین جمله را که می ساختند، خوابیدنشان که انگار فرشته خوابیده، پوست نرمشان که انگار آدم به برگ گل دست میزند. نه. واقعا کاری از او ساخته نبود. تنها شجاعتی که میتوانست بکند این بود که جلوی شجاعت دیگران را نگیرد و بگذارد آنها  با دست و فکر آزادشان…با وسیله ی وسیله هایشان کاری بکنند. کاش دنیا دست زنها بود. زنها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند،آن قدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زنها بود،جنگ کجا بود؟

و حالا اگر نعمت هایی را که تو داری از تو گرفتند،آن وقت چه؟ یادش افتاد به روزی که خان کاکا تازه ماشین خریده بود.هنوز جنگی در کار نبود و میان برادر ها هم نزاعی نیفتاده بود. و اگر خان کاکا گاه گداری، نقی می زد، به شیوه ی ملک داری یوسف بود و اینکه به دهاتیها رو می دهد. با ماشین خان کاکا رفتند شکار. خسرو هم بود. راننده ندانسته به بچه آهویی زد و بچه آهو مچاله ای شد از گوشت و استخوان. ایستادند و مچاله ی گوشت و استخوان را کنار جاده گذاشتند. مادرش سر رسید و یک بچه آهوی دیگر دنبالش بود. چندبار دور بچه اش گشت و گشت و بعد خودش را به ماشین زد. زبان بسته نمیدانست آهن است. خودش را به خان کاکا و یوسف وزری می زد . گیج شده بود و پاهای بلندتر از دستهایش می لرزید و چشم های درشت سورمه کشیده اش که همه اش مردمک بود،می دوخت به یک یک آنها.انگار می پرسید چرا؟چرا؟

خان کاکا گریه اش گرفت.شکار با پای خودش پیش آنها آمده بود.اما آنها برگشتند.»

با تشکر از \m/

 

4 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.