web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » داستانی به رنگ زرد و قرمز

داستانی به رنگ زرد و قرمز

آذر 15, 1395 - 11:45 ق.ظ
آگوستینو
, ,
547 بازدید

روزی روزگاری

در شهر رم

در یکشنبه ای ابری و بارانی، پسرکی که حوصله اش سر رفته بود از پنجره به بیرون نگاه می کرد. بهتر بگوییم، به آن چه که بیرون بود خیره شده بود، به پرنده ها، به درختان، به خانه ها، به آجرهای خیس شده. به دقت هر قطره بارانی که از آسمان داخل رود تیبر و در خیابان های شهر ابدی سقوط می کرد را دنبال می کرد. ولی تعدادشان خیلی زیاد بود. تسلیم شد. سرش گیج می رفت، آخر پر از سوال بود. او به پاسخ ها نیاز داشت. اما باید سراغ چه کسی می رفت؟ چه کسی به حرف او گوش می کرد؟ فقط یک شخص بود که می توانست کمکش کند. یا حداقل او امیدوار بود که آن شخص بتواند. چون این سوالی پیش پا افتاده نبود که پاسخی پیش پا افتاده به آن داده شود.

پسر مِن مِن کنان گفت: «بابا…میشه یه چیزی بپرسم؟»

پدر که داشت در اتاق نشیمن صفحات ورزشی مربوط به سری آ در روزنامه مورد علاقه اش را می خواند آن را کنار گذاشت، سرش را چرخاند و جواب داد: «خب آره، البته که میتونی پسرم. مشکلی پیش اومده؟»

کودک باران را رها کرد و از پنجره فاصله گرفت و خیلی آرام وارد اتاق نشیمن شد. پیش کسی رفت که یعنی ناجی اش بود، کسی که از نظر او بیشترین تجربه و فهم را داشت. چشمان او به پدرش دوخته شدند.

«بابا، چی وجود یه آدمو نشون میده؟ چی باعث میشه خاص باشه؟»

سکوتی مرموز حاکم شد، انگار که کل فضای اتاق را چیزی عجیب پر کرد، گویی که آنها در محراب حقیقت ایستاده بودند.

پدر که بدیهی بود از کمال پسرش شوکه و شگفت زده باشد نمی دانست چه بگوید. به چند ثانیه ای نیاز داشت تا پاسخی بیابد. «چطور میتونم به بهترین شکل از پسش بربیام؟ باید درست و حسابی به این فکر کنم و جواب خوبی بدم».

و ناگهان، انگار که صاعقه ای به سرش اصابت کرده باشد، می دانست که جواب بی عیب و نقص برای پسرش چیست، برای کسی که گوهر زندگی اش بود. او محکم پاسخ داد: «انتخاباش، عزیزم. انتخابایی که هر آدمی انجام میده زندگیشو میسازن، همونا هستن که همه چیزو در مورد اون شخص میگن.»

«ببین، هر روز، هر ساعت، هر دقیقه انتخابایی در زندگی انجام میدی. همونا تو رو تعریف میکنن، تو رو تبدیل میکنن به همون آدمی که آخرش میشی. بعضی آدما انتخابای بدی انجام میدن و بعدش خراب میشه، خلافکار میشن. بعضی دیگه انتخابای خوبی در زندگی انجام میدن و تبدیل به آدمای موفقی میشن، مثل دکترا، ورزشکارای معروف یا آتش نشانا. اونا به خیلی چیزا میرسن و خیلی ها هم دوسشون دارن».

پسر شیفته آن حرف ها شد و پدر هم گرم شده بود.

«اینکه همیشه و همین طور که زندگی میگذره بدون استثنا اون انتخابا رو انجام بدی آسون نیست. متوجه میشی که هر قدمی که برمیداری سر دو راهی قرار میگیری. مادرت و من فقط امیدواریم که تو به وقتش تصمیمای درستو بگیری. بعدش میشی یه آدم شاد. وقتی هم که این طور بشی دنیا رو هم شاد میکنی».

برقی در چشمان پسر بود. حالا متوجه شده بود. حالا او کلید خوشبختی را داشت، فقط کافی بود در را باز کند. چه کسی می دانست که چنین مکالمه ی عجیبی می تواند به پایانی خوش منجر شود.

باران بند آمده بود، حتی پرتوی خورشید وارد اتاق شد.

پدر گفت: «خب، وقتشه که یه کار دیگه ای کنیم. بیا بریم بیرون و یکم فوتبال بازی کنیم، بریم؟»

هنوز ده ثانیه از گفتن این حرف نگذشته بود که پسر با توپی و یک جفت کفش برگشت، در حالی که تشنه ی بوی چمن و گل بود. پیراهن مورد علاقه اش را هم پوشیده بود، یک پیراهن قرمز.

پسر روی چمن ها می دوید و لبخندی بر لبان پدرش نشسته بود. صدایی درون وجود پدر داشت خطاب به پسرش می گفت: «به انجام انتخابای درست ادامه بده، فرانچسکوی عزیزم.»

107totti5

دانلود

وب سایت کیه زا دی توتی

 

18 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.