web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » از «خانه مردگان»

از «خانه مردگان»

آبان 6, 1395 - 7:15 ب.ظ
Agostino and Co
,
249 بازدید

سال گذشته بدون اینکه بخوام از یک موضوعی مطمئن تر شدم. اینکه وقتی در موقعیتی غیرعادی قرار میگیری(مثلا بیمار شدن شدید) به فیلمی خاص نگاهت عوض میشه.

امسال هم این تست رو به صورت کتابی پیاده کردم. یعنی خانه مردگان داستایوفسکی رو زمانی خوندم که به شدت مریض بودم. بدجوری تاثیرگذار بود. نکته مهم در مورد داستایوفسکی اینه که قصه تعریف نمیکنه، این نابغه واقعیت رو برده روی کاغذ.

این بخشی از کتاب «خانه مردگان» هست، اما مطمئن باشید که با خوندن کل کتاب کار درستی انجام میدید.

——

*پیش از این گفتم که طی سال های زندان، کم ترین حالت تأسفی، کوچک ترین عذاب وجدانی در دوستان زندانی ام مشاهده نکردم: بیش ترشان پیش خودشان حساب می کردند، درست عمل کرده اند. این یک واقعیت است. طبعا خودخواهی، سرمشق بد، گستاخی و شرمنده شدن های بی جا باید در این موضوع دخالت داشته باشند. اما از طرف دیگر چه کسی می تواند ادعا کند این روح های به انحطاط کشیده شده را مورد مطالعه قرار داده و در زندگی رمزآلودشان رازهایی را کشف کرده که بر همه ی مردم پوشیده است؟ به نظرم می آید که طی این سال ها دست کم باید نشانه ای از رنج و نومیدی در قلب آنها می دیدم. ولی عملا هیچ چیزی دستگیرم نشد. طبعا نباید پیش داوری کرد و بی تردید فلسفه ی جنایت پیچیده تر و درک نشدنی تر از آن چیزی است که آدم فکر می کند. زندان و اعمال شاقه مجرم را هوشیار نمی کند؛ خیلی ساده تنبیهش می کند تا جامعه خیالش آسوده شود که دوباره مرتکب جرم یا جنایت نخواهد شد. زندان و کارهای دشوار فقط نفرت، عطش لذت بردن از انجام کارهای ممنوع و بی خیالی وحشتناکی را در او گسترش می دهد. از طرف دیگر، توی یک چهاردیواری زندانی کردن فرد مجرم، یقین دارم اقدامی است گول زننده و ظاهر فریب. این کار شیره ی حیاتی محکوم را می مکد، روحش را مکدر می کند، می ترساندش، ضعیفش می کند، بعد او را به عنوان نمونه ای اصلاح شده و پشیمان به شما معرفی می کند، یک مومیایی که از نظر اخلاقی خشک شده و نیمه دیوانه است.

طبیعی است که مجرمی که علیه جامعه طغیان کرده از آن متنفر باشد؛ کم و بیش همیشه هم بر این عقیده است که حق با اوست و تقصیر از جامعه. تنبیهی هم که برایش تعیین می کنند به او این اجازه را می دهد که گناهش را پاک شده بینگارد، خود را با جامعه بی حساب بداند، حتی می توان مسائلی را از دیدگاهی مورد مطالعه قرار داد که کم و بیش اجازه می دهد گناه مجرم شسته شود. اما همه می دانند و قبول دارند که از ازل همه جا و در هر قانون و هر دستگاه عدالتی جنایت، جنایت است و تا بشر روی کره ی زمین زندگی می کند آن را به همین عنوان خواهد انگاشت.

*اداره کنندگان زندان تعجب می کنند وقتی می بینند زندانی ای که طی سال ها زندگی آرامی را گذرانده و حتی به خاطر رفتار خوب به عنوان «حاکم» انتخاب شده، ناگهان بدون هیچ دلیل آشکاری، انگار شیطان زیر جلدش نفوذ کرده باشد کاسه کوزه ها را به هم می ریزد، دست به اعمال احمقانه ای می زند، به نوشیدن رو می آورد، سر و صدا راه می اندازد و حتی دست به جرم های خیلی بزرگ مانند احترام نگذاشتن به مافوق ها، دزدی، تجاوز و حتی جنایت می زند. همه تعجب می کنند، اما علت این انفجار ناگهانی که هرگز از چنین آدمی انتظار نمی رفته، شاید از غمی که مثل خوره به جانش افتاده، از دلتنگی، از اضطرابی غریزی، از نیاز استحکام بخشیدن به شخصیت توسری خورده و تحقیر شده اش سرچشمه می گیرد که برای جبران آن کورکورانه کینه و نفرتش را تا سرحد انفجار، خشم و خروش و حتی تشنجی صرع مانند بیرون می ریزد. پس از آن مثل آدمی می شود که زنده درون تابوتش گذاشته اند، ناگهان به خود می آید، به در تابوت می کوبد و همه ی نیروی جسمی و روحی اش را جمع می کند تا آن را بگشاید. او فکر نمی کند، درصدد برنمی آید خود را متقاعد کند که همه ی این تلاش ها بیهوده اند، چون عقل و منطق در این جا هیچ نقشی ندارند. این را هم باید در نظر گرفت که هر گونه ابراز وجودی از سوی زندانی جرم شمرده می شود؛ بنابراین برایش هیچ اهمیتی ندارد وقتی ابراز موجودیت می کند، دامنه ی آسیب ها و خسارت های ناشی از آن تا چه حد است و به کجا می انجامد. از آن جا که عیاشی خود متضمن خطر است، پس می توان دست به هر کاری زد و خطرش را هم پذیرفت، تا انتهای خط رفت، حتی تا پای ارتکاب جنایت. کافیست این فکر به سرش بیفتد و دست به اقدام بزند؛ پس از آن دیگر هیچ چیز جلودارش نیست، هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند مانعش شود. به همین دلیل هم بهتر است فرد به این مرحله کشانده نشود. آن وقت همه آرام و راحت خواهند بود.

بله، اما چه گونه می شود این کار را کرد؟

دانلود

*تا آن جا که به من مربوط می شود، می دانستم که فقط کار می تواند روحیه ام را حفظ کند و سلامتی جسمانی ام را پایدار نگه دارد. نگرانی روحی دائمی، تنش های عصبی و هوای متعفن و آلوده ی محیط زندان می توانست مرا به کلی از پا در آورد. به خودم می گفتم: «هوای آزاد، خستگی، عادت کردن به حمل بارهای سنگین، تنها چیزهایی هستند که می توانند نجاتم بدهند. این ها جوانی و نیروی بدنی ام را برای زمان آزاد شدن حفظ خواهند کرد.» اشتباه هم نمی کردم؛ کار و تحرک خیلی برایم مفید بودند. با وحشت می دیدم یکی از هم بندی ها که در گذشته اصیل زاده، داشت مثل شمعی که بسوزد، آب می شد و به تحلیل می رفت.

 

4 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.