web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » از «کلیدر»

از «کلیدر»

مهر 2, 1395 - 8:05 ب.ظ
Agostino and Co
,
206 بازدید

رفقا، امروز این بخش کمی تغییر کرده. این بار من نبودم که بخشی از کتابی که خوندم رو پیشکش کردم. رفیقمون آقا صادق sadeq چنین کاری کردن.

شما هم اگر کتابی رو کامل خوندید و لذت بردید می تونید بخشی از اون رو با ما قسمت کنید.

….

خواندن کلیدر تجربه ی نابی است،سهیم شدن در داستان دراماتیک محمود دولت آبادی قطعاَ  به وقتی زیادی که از مخاطب میگیرد می ارزد.این رمان 10 جلدی و بلندترین داستان تاریخ ادبیات فارسی است.گل محمد قهرمان واقعی این رمان پر از شخصیت است که آوازه جوانمردی او لالایی گهواره نوزادان و سرمشق مبارزان آزاده ی خطه خراسان است. هنوز پیرمردهای سبزوار اشعار ننه گل محمد را زمزمه میکنند.

محمود دولت آبادی نویسنده چیره دست و پرکاری ست و کلیدر اثر جاودانه اوست.انتشارات فرهنگ معاصر این کتاب را در قطع و قیمتی مناسب به بازار عرضه کرده است.

آخرین کتاب محمود دولت آبادی زوال کلنل است که در ایران مجوز انتشار نیافته و تنها به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر شده است.

.

در سکوت گویا و برخورنده ی نادعلی چارگوشلی، مغیلان با آفتابه اش از درون هاله ی غبار بیرون آمد و یکسر به سوی جوی آب رفت،آفتابه را از آب پر کرد و بازگشت،از برابر نادعلی گذشت و به دهانه ی در قهوه خانه فرو رفت؛ گویا تا غبار را با پاشانیدن آب فرو بنشاند. نادعلی سیگاری از جیب بدر آورد و نوک سیگارش را به آتش نزدیک کرد. پس سیگار گیرانده را به لب برد،سر برداشت و در بیابان خالی و کوره راهی که از راه به ماهورهای پست پاییندست کشیده میشد، نگاه رها کرد؛در حالی که همچنان بر گرد گره پندار خود پرسه میزد:

به عروسی چرا باید رفت؟ و …آب،آب اسب دیر نشود! آب اسب …دیر نمی شود. بگذار خورشید چشم واکند. بگذار آفتاب به زیر دست و پا بیفتد. یک کمی…یک کمی دیگر…آفتاب کنار دیوار بی بی.رنگش و حالتش مثل همان روزهاست.رنگ خاک. رنگ دیوار کهنه مکتبخانه. صبح که وارد می شدیم،بی بی اول به دستمال خوراکیمان نگاه می کرد، بعد تعلیمی بلندش را از کنج دیوار بر می داشت و بی جهت می جنبانید. آن وقت حکم می کرد که نهالیچه هایمان را از دربند ورداریم، بیرون ببریم و در آفتاب کنار دیوار بیندازیم و بنشینیم. آن وقت خودش مشغول وارسی دستمال هایمان می شد. بیشتریمان نان و کوشت کوبیده میان دستمال هایمان داشتیم. بی بی،یقین دارم که ناشتایش را نمیخورد تا ما بیاییم و دستمال هایمان را واررسی کند. نمی دانم… ما که در آفتاب،هر کداممان سر جای خودمان،کنار دیوار نشسته بودیم و داشتیم لای کتابهایمان را باز میکردیم تا جای درس را پیدا کنیم. چرا آفتاب کم رمقش فقط در خاطرم مانده؟چرا فقط یک رنگ آفتاب،فقط همان رنگ بی رمق در خاطرم مانده؟ نمیدانم؟…نمیدانم! اما مثل این است که از هر چیز دنیا،یک شکل خاصش،در یک موقع معین به خاطر آدم می ماند. مثل این است که روی مغز آدم،آن شکل و حالت مخصوص حک میشود. هیچ معلوم نیست چرا همان رنگ و همان حالت و همان موقع؟! بعد از آن تو باز هم آفتاب را میبینی،هر روز میبینیش،خیلی زیاد میبینیش، اما فقط یک آفتاب،یک رنگ خاصی از آفتاب در ذهنت داری که تا از کسی اسم آفتاب را می شنوی، همان شکل ورنگ و همان حالت آفتاب در خاطرت زنده می شود. حتی ممکن است سه حالت و طرز آفتاب در ذهنت داشته باشی، اما هر کدام از این رنگ و حالتها در یک موقع مخصوصی که تو علتش را نمیدانی در ذهنت نقش بسته اند. بعضی ها آفتاب را با تشنگی می شناسند و بعضی ها آفتاب را با سرما. من…من… آفتاب را با پف زیر چشمهای بی بی می شناسم؛ و پف زیر چشم های بی بی آفتاب را به یاد من می آورد. مردنی و بی رمق و سرد. مثل آب دهان گاو! رنگ صورتش مثل پوست سیب زمینی بود. سیه-زرد بود. ورم داشت. و چین و چروک های پوست صورتش عجیب و غریب بود. انگار که هیچ حالت مخصوصی نداشت. مثل چین و چروک پارچه ی ناشور و چرکتابی بودند که سالها در یک بقچه بسته شده بوده باشد و بالاخره یک روز صبح آن را از بقچه بیرون بیاوری.

یک پارچه کرباسی که سفید هم نیست،زرد هم نیست.چیزیست بین این دوتا رنگ. این بود که صورت بی بی یک رنگ مشخص نداشت.در عین حال که سیاهتاب بو،به زردی هم می زد. و زردی اش رنگ پوست سیب زمینی را داشت. رنجور نبود،غمگین نبود. خسته هم نبود. کسل بود.فقط کسالت. میگفت که جای درس را پیدا کنیم و کتاب را بگذارم جلو زانوهایمان و خم بشویم روی کتاب و فقط به خط نگاه کنیم و درس را خط ببریم.ما نباید به جای دیگر نگاه میکردیم،اما فضولی چشمهایمان در اختیار ما نبود.این بود که هم راه رفتن بی بی را می دیدیم،هم دستهای دراز و سایه رنگش را، هم چوب درازی را که-وقتی دستهایش را پشت کمرش می زد- به دنبال پاهایش کشیده می شد،هم چادر چروکیده اش را که به دور کمرش گره می زد، و هم بال سبز چارقدش را که بیشتر وقتها از روی سینه اش به روی شانه اش واپس افتاده بود.وقتی که بر می گشت سرمان را پایین می انداختیم.احتیاجی هم نبود تا نگاهش کنیم. چون می توانستیم لبهای کبودش را که روی هم چسبیده بودند،در خیال خود ببینیم. هم چنین می توانستیم تصور کنیم که زلف مقراضی جلوی سرش که از زیر چارقد سبزش بیرون بود،چه رنگی باید باشد. این به خیال هر کدام از ماها بود که رنگ آن موها را چطور ببیند؛ چون اصلا معلوم نبود چه رنگی هست. شاید یک روزگاری موهایش را خضاب بسته بود.اما حالا آن موها به شاخه های یک جارو شباهت داشتند که لجن ته جوی را با آن روفته باشی و بعد در آفتاب کنج حیاط گذاشته باشی  تا خشک بشود. همان وقتها هم باید او را مرده دیده باشم. مرده ای که از آن میترسیدم؛ چون راه میرفت و نگاه می کرد و چوب دستش بود و غالبا یک دستش را به کمرش می گرفت و پاچه های تنبانش روی خشت و خاک کف حیاط کوچکش کشاله میخورد و به اندازه ی یک وجب از سر پاچه ها مثل چرم شده بودند از کثافت.خودش مثل اینکه خیال نداشت مرده است!روزی که تابوت را از درون درگاهی موریانه خورده اش بیرون می آوردند، چارقد سیدی اش دنبال تابوت راه افتاده بود؛ مثل ما که راه افتاده بودیم و دلمان می خواست بتوانیم گریه کنیم و گریه مان نمی آمد. پدرم همان وقت در شاه نشین نشسته بود و دروغ می بافت و با هر دروغش یک قدم بلند بر می داشت به طرف مرگ و خودش -لابد-فکرش را هم نمی کرد. سگمان واق واق می کرد و دم تکان می دادو هیچ در فکر آن گلوله ای نبود که مرگ برایش تدارک دیده بود.بعدش که از سر خاک مادرم بر می گشتم احمقها دلداری ام میدادند که بقای عمر خودت! حالیشان نبود که من دارم روی تیغه مرگ راه می روم.

dolat-22

دانلود

حالیشان نبود که من مرده بودم،من کشته شده بودم با شلیک خودم!نفس می کشم و صدای نفس کشیدن خودم را می شنوم. و هر لحظه منتظرم که دیگر این صدا را نشنوم.برای نفس نکشیدن چه علامتی روشن تر از خود نفس کشیدن؟و برای نبودن چه علامتی روشن تر از خود بودن؟!چه سماجتی به خرج می دهند این دیوارها؛چه سماجتی!دیوار مکتبخانه بی بی هم همین قدر سمج به نظر می رسید.و آن چارقد سبز چه جوری دنباله ی تابوت راه افتاده بود!و من چرا نمی توانستم گریه کنم و چرا نمی توانستم باور کنم و یقین کنم که آدم میتواند مرگ را همیشه در چشمهایش داشته باشد، با هر نگاهش…

 

13 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.