web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » از «مردمان فرودست»

از «مردمان فرودست»

شهریور 18, 1395 - 3:32 ب.ظ
Agostino and Co
,
192 بازدید

خودم به خودم میگم: در مورد کتاب داستایفسکی حرف نمی زنند، فقط ساکت می شوند و آن را می خوانند!

بخشی از کتاب زیبای مردمان فرودست

اولین کتاب فئودور داستایفسکی

برگردان: پرویز شهدی

yes

*سرانجام درِ تابوت بسته و میخکوب شد و آن را روی گاری گذاشتند و راه افتادیم. من فقط تا خم کوچه دنبال جنازه رفتم. گاریچی یورتمه می رفت و پیرمرد دنبالش می دوید. صدای گریه اش در حال دویدن به گوش می رسدید و گاهی هم قطع می شد. بی نواه کلاه از سرش افتاد، اما برای برداشتنش توقف نکرد. باران روی سرش سرازیر بود. باد موهایش را بلند می کرد؛ سرما صورتش را شلاق می زد. پیرمرد انگار سرما را حس نمی کرد و گریه کنان گاهی این طرف و گاهی طرف دیگر گاری می دوید. باد توی بالاپوشش می پیچید و دو طرف آن را مانند بال در هوا به حرکت در می آورد. کتاب ها از جیب هایش بیرون می افتادند، توی یکی از دست هایش کتاب ضخیمی را که نمی دانم چی بود، گرفته بود و با تمام قوا آن را به خودش می فشرد. رهگذرها با دیدن جنازه کلاه از سر برمی داشتند و به خود صلیب می کشیدند. بعضی ها هم می ایستادند و از دیدن پیرمرد با آن حال و وضع تعجب می کردند. کتاب ها هم چنان از جیب هایش توی گل و لای می افتادند. رهگذرها متوقفش می کردند و کتاب ها را نشانش می دادند، آن ها را جمع می کرد و دوباره دنبال تابوت می دوید. در خم کوچه نمی دانم چه گدایی به او پیوست و همراه جنازه رفت. سرانجام گاری در خم کوچه پیچید و از نظرم ناپدید شد. برگشتم خانه. دستخوش اضطرابی شدید خودم را در آغوش مادرم انداختم، با تمام قوا او را به خودم فشردم، بوسیدمش و اشک ریختم. او را طوری به خودم می فشردم که انگار تنها دوستی بود که برایم مانده و می ترسیدم عفریت مرگ او را هم از من بگیرد…اما عفریت مرگ هم اکنون روی مادر بیچاره ام هم سایه افکنده بود!

*خب که چی، می دانم که به من احتیاج دارند، برای شان ضروری هستم، بنابراین لزومی ندارد به خاطر هیچ، ذهن کسی را آشفته کنند. خب، عیبی ندارد، من یک موش هستم، اگر شباهتی میان من و این حیوان می بینند، اشکالی ندارد. اما به این موش نیاز دارند، برای شان مفید است، به او وابسته اند، این طور نیست؟ به او پاداش می دهند، این است خاصیت موش بودن. خب دیگر، حرف زدن در این باره کافیست، دوست خوب من؛ در مورد این موضوع نمی خواستم چیزی بگویم، اما خب، کمی دور برداشتم. هر چه می خواهند بگویند، اما بد نیست که آدم گاهی درباره ی خودش داوری کند.

old_russia_-_yakov_sverdlov_1918_in_moscow_on_parade

دانلود

*اگر درباره ی آن ارگ نواز دوره گرد با شما صحبت می کنم، به این دلیل است که برایم پیش آمده که در یک روز خودم را دو برابر بدبخت احساس کنم. به نوازنده ی ارگ که برخوردم، ایستادم و نگاهش کردم. افکاری که در سر داشتم باعث شدند بایستم تا شاید مدت کوتاهی از شر آن ها خلاص شوم. کسان دیگری هم دورش جمع شده بودند: درشکه چی ها، دختری جوان، نمی دانم کی، بعد هم دخترکی تنها و سرتاپا کثیف. نوازنده ی ارگ زیر پنجره های ساختمانی ایستاده بود. پسر بچه ای حدودا ده ساله هم با قیافه ای نزار، بیمارگونه که فقط پیراهنی به تن داشت و شلواری پر وصله به پا، با پاهای برهنه، ایستاده بود و با دهان باز به نوای ارگ گوش می داد. موفق نمی شد از ارگ نواز دل بکند. عروسک های قشنگی توی ویترین مغازه ی آلمانی می رقصیدند و او با دست ها و پاهای از سرما بی حس شده و لرزان لبه ی آستین های پیراهنش را می جوید. متوجه شدم تکه کاغذی توی دستش است. آقایی آمد و رد شد و سکه ی کوچکی برای نوازنده ی ارگ انداخت. سکه درست افتاد توی جعبه ی ارگ نواز، اما اول به لبه ی آن برخورد کرد و یک روی آن مردی فرانسوی را نشان می داد که دارد با خانمی می رقصد. پسرک به محض شنیدن صدای سکه، از حالت کرختی درآمد، نگاهی به دور و برش انداخت و احتمالا تصور کرد من آن سکه را برای نوازنده ی ارگ انداخته ام. دوید به طرف من، با صدایی لرزان، نامه ای را که در دست داشت به سوی من دراز کرد و گفت: یک نامه. نامه را گرفتم و باز کردم، نامه از طرف مادری بود با سه بچه که بچه هایش از گرسنگی داشتند می مردند و تقاضا کرده بود کمکش کنند. گفته بود من که دارم می میرم، اما جوجه های کوچکم را نگذارید از گرسنگی بمیرند، من در آن دنیا فراموش تان نخواهم کرد. خب بله، قضیه روشن بود، موضوعی که همه روزه اتفاق می افتد، اما من چه می توانستم بکنم، چی می توانستم به آن ها بدهم؟ بنابراین چیزی به او ندادم. چه قدر دلم به حالش سوخت. پسر بچه ی بی نوا رنگش از سرما کبود شده بود، به طور حتم گرسنه هم بود، به طبع دروغ هم نمی گفت، من با این چیزها آشنا هستم. اما واقعیت این است که این مادرهای ناشایست، بچه هاشان را نیمه برهنه در این هوای سرد، با نامه ای به دست شان می فرستند به گدایی. شاید از آن زن های بدجنس احمق باشد، زنی بی شخصیت، یا شاید هم کسی را ندارد که کمکش کند و اگر هم مریض باشد، در بستر می ماند و بچه هایش را پی گدایی می فرستد. حالا این پسرک بی نوا با آن نامه ی توی دستش چه درسی می تواند بگیرد. فقط می تواند سنگدل شود. این طرف و آن طرف پرسه می زند، ول می گردد و گدایی می کند. آدم هایی که از کنارش می گذرند، وقت ندارند بایستند و نامه را بخوانند. آدم هایی سنگدل با حرف هایی بی رحمانه: «برو عقب، گمشو، دروغگو!» این تنها حرف هایی است که می شنود و قلب کودکانه اش مثل سنگ سخت می شود، طفلک برای هیچ و پوش توی هوای سرد می لرزد، پسرکی ترسان و لرزان، مانند جوجه ی پرنده ای است که از لانه ی ویران شده اش بیرون افتاده باشد. دست ها و پاهایش کرخت می شوند، مدت زیادی طول نمی کشد که بیماری مانند ماری نفرت انگیز درون سینه اش می خزد، آن وقت است که در گوشه ای دور افتاده، ناسالم، بدون مراقبت و کمک، مرگ به سراغش می آید. این چنین است تاریخچه ی زندگی اش.

 

5 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.