web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » از «همه‌ی نام ها»

از «همه‌ی نام ها»

مرداد 25, 1395 - 9:59 ق.ظ
Agostino and Co
,
336 بازدید

«همه ی نام ها» کتاب جالبی بود. میشه گفت در عین سادگی عمیق بود(بعضی اوقات هم احمقانه). البته کتاب مورد علاقه ام نیست، در این حد جالب بود که تصمیم گرفتم سرانجام سراغ «کوری» و «بینایی» هم برم.

این بخشی از کتاب ژوزه ساراماگو است، ترجمه از رضا فاطمی.

*البته فراموش کردن مشکلات زندگی کار ناعادلانه ای بود. از زمان های دور می دانستیم که مرگ چه به دلیل بی کفایتی ذاتی و چه به دلیل دورویی و تزویر حاصل از تجربه، قربانیان خود را براساس طول عمر انتخاب نمی کند. او چنین شیوه ای را برای سپاس از فلاسفه و روحانیون با استفاده از روش های متفاوت، به کار می برد: وحشت مرگ را در ذهن انسان جایگزین می کند و جنبه ای معنوی به آن می دهد.

اما اگر بخواهیم قضیه را به شکلی قابل لمس تر بررسی کنیم، نمی توان مرگ را متهم کرد که تعدادی افراد پیر را که هیچ شایستگی خاصی هم ندارند، روی زمین فراموش و رها کرده و بدون هیچ دلیل خاصی به آن ها اجازه می دهد که همین طور پیر شوند. همه ی ما می دانیم که عمر افراد هر چقدر هم طولانی باشد، در انتها چیزی جز مرگ در انتظار آن ها نیست. روزی وجود ندارد که در آن، کارمندان اداره، اسناد و مدارکی را از قفسه های مربوط به زنده گان جدا و به قفسه ی افراد مرده، منتقل نکنند. حتا یک روز هم نیست که کارمندان، اسناد باقی مانده ی زنده گان را به سمت انتهای قفسه هُل ندهند که البته گاهی آن ها هم به خاطر قضا و قدری مبهم و طعنه آمیز فقط تا روز بعد در آن جا می مانند. براساس چیزی که ما آن را نظم طبیعی امور می دانیم، رسیدن پرونده ها به قسمت انتهایی قفسه به معنای این است که سرنوشت به قسمت خسته کننده اش رسیده و دیگر فاصله ی زیادی تا مرگ وجود ندارد. رسیدن به انتهای قفسه؛ یعنی شروع یک توقف؛ اگرچه، پرونده هایی هم هستند که سال های سال در مرز انتهایی ورود به سقوط باقی می مانند و وارد سرگیجه ی نهایی نمی شوند و بسیار بیش تر از آن چه عرف منطقی سن یک انسان است، آن جا می مانند. چنین پرونده هایی در ابتدا، کنجکاوی حرفه ای کارمندان را برمی انگیزند؛ اما خیلی زود بی صبری آن ها شروع می شود، انگار لجاجت شرم آور این پرونده های کهنه، باعث کم شدن و بلعیدن عمر این کارمندان است. اگر توجه کنیم که بسیاری از پرونده ها، خیلی پیش از موعد و به طور نابهنگام از قسمت زنده گان منتقل می شوند، در حالی که جلد پرونده های مربوط به آن آدم های لجوج و کله شق، زرد و زردتر می شود تا به تیرگی می گراید و تبدیل به لکه هایی زشت می شوند که باعث آزار چشم های کارمندان می شوند، آن گاه می توانیم بگوییم که این کارمندان خرافاتی، خیلی هم بی ربط نمی گویند. در این هنگام است که جناب رییس به یکی از کارمندان می گوید: «آقای ژوزه، خواهش می کنم برای من جلد این پرونده ها را عوض کنید.»

*در تمام دنیا آدم هایی مثل آقای ژوزه هستند که وقت شان را یا زمانی را که به نظرشان وقت بی کاری شان است، با کارهایی از قبیل جمع آوری تمبر، سکه، مدال، گلدان، کارت پستال، قوطی کبریت، کتاب، ساعت، پیراهن ورزشی، دست نوشته، سنگ، مجسمه های سفالی رنگی، بطری های خالی نوشیدنی، درخت های کوچک تزئینی، تابلوهای نقاشی، لیوان، پیپ، ظروف کریستال، اردک های سرامیکی، اسباب بازی های قدیمی و یا ماسک های کارناوال می گذارنند. به احتمال زیاد چنین آدم هایی، این کار را به خاطر چیزی انجام می دهند که ما به آن، نگرانی ماورای طبیعی می گوییم. شاید آن ها نمی توانند تحمل کنند که در دنیا بی نظمی حکمفرما باشد و به همین دلیل از قدرت های محدودشان استفاده می کنند و بدون کمک گرفتن از کمک های غیبی، سعی می کنند تا کمی به جهان نظم بدهند و موفقیت هایشان تا مدت کوتاهی هم پایدار می ماند و این موفقیت تا زمانی است که آن ها از کلکسیون خود مراقبت می کنند؛ اما سرانجام زمانی خواهد رسید که باید کلکسیون شان از هم بپاشد. این روز، چه روز مرگ شخص جمع آوری کننده باشد و یا روزی که از مجموعه اش خسته و بیزار شده باشد، همه چیز مثل روز اول خواهد شد، همه چیز به سمت بی نظمی و هرج و مرج خواهد رفت.

*زمان شروع کرد به منبسط شدن با سرعت کم. سپس سرعت این انبساط بیش تر شد، انگار داشت قوز می کرد، انگار درون تخم مرغی بود و سعی می کرد تا از آن خارج شود. جاده ها به دنبال هم و بعضی از آن ها حتا روی هم قرار گرفتند. ساختمان ها پیدا و پنهان می شدند و رنگ و اندازه ی آن ها عوض می شد. همه چیز داشت به سرعت در محل خودش قرار می گرفت؛ قبل از این که نور خورشید آن ها را به شکل قبل برگرداند. زمان از روز آغازین، شروع به شمردن روزها کرد. البته این کار را با سرعت زیاد انجام می داد تا تأخیر به وجود آمده، جبران شود و این کار، آن قدر درست و صحیح انجام شد که آقای ژوزه باز هم هنگامی که به خانه رسید، پنجاه ساله بود؛ اما به سن آن کودک گریان فقط یک ساعت اضافه شد و ما به این ترتیب می فهمیم که زمان برای همه ی انسان ها یکسان نیست؛ اگرچه ساعت دیواری قصد دارد تا ما را متقاعد کند که یکسان است.

saramago

دانلود

*بی شک دلیلی وجود دارد که بعضی از آدم های عادی همیشه می گویند علیرغم تمام فراز و نشیب های زندگی، همیشه هم بدشانسی در انتظار انسان نیست؛ حتا ممکن است در جایی گنجی وجود داشته باشد که انسان برای رسیدن به آن مجبور باشد با اژدها بجنگد؛ البته اژدهای این جا نه دهان آتشینی داشت که آب و کف از آن سرازیر شود، از سوراخ های بینی اش دود و آتش بیرون بزند و نه آن چنان نعره می کشید که زمین بلرزد. اژدهای آن جا، یک تاریکی عمیق و ساکت مثل اعماق اقیانوس بود. در چنین جایی عده ای که به شجاعت مشهورند جرأت پیشروی بیش تر ندارند؛ بعضی هم ممکن است از ترس این که یک موجود کریه و وحشتناک چنگالش را در گلوی آنها فرو ببرد، بی درنگ پا به فرار می گذارند. اگرچه آقای ژوزه آدمی نبود که بتوان او را نمونه ی یک انسان شجاع دانست؛ اما بعد از این همه سال کار در اداره ی ثبت، با چیزهایی مانند شب، شبح، تیرگی و سیاهی آشنا بود که باعث می شد تا حدی ترسوبودنش جبران شود و به او اجازه بدهد تا دستش را بدون ترس داخل بدن اژدهایی که همان تاریکی بود، ببرد و به دنبال کلید برق بگردد.

 

6 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.