web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » از «نفوس مُرده»

از «نفوس مُرده»

مرداد 15, 1395 - 11:11 ب.ظ
Agostino and Co
,
273 بازدید

سرانجام موفق شدم یک کتاب بزرگ از نیکلای گوگول بخونم. کتاب «نفوس مرده» ترجمه پرویز شهدی.

باید اعتراف کنم که خیلی با پایان کتاب ارتباط برقرار نکردم، اما در سراسر داستان بسیار هیجان زده بودم، دیگه چی از این بهتر؟ کتابی رو دستت بگیری و دیگه نتونی ازش دست بکشی.

*توصیف ویژگی های جسمی و روحی افراد بزرگ کار بسیار آسان تری است، کافی است با قلم مویی چند خط با رنگ های گوناگون روی تابلو بکشیم: چشم های پرفروغ، ابروان پهن، پیشانی بلند با چین هایی در آن، شنل سیاه یا گلگون و آن وقت تصویر کامل می شود. اما کشیدن تصویر آدم های فرودستی که در نگاه نخست همگی شبیه یکدیگرند و از نزدیک ویژگی هایی بسیار متفاوت با هم دارند، کار آسانی نیست. برای تشخیص دادن جزئیات کم و بیش تمیزناپذیرند، آدم باید همه ی دقت و توجهش را به کار ببرد و نگاهش را که از هنر مشاهده کردن نکات بسیار کوچک برخوردار است، تیزتر کند.

*در همه جای دنیا، چه میان مردمان فرودست با لباس ژنده و غرق در چرک و کثافت، چه میان افراد طبقه ی مرفه که زندگی یکنواخت کسالت بار اما مرتبی را می گذارنند، هر فرد در زندگی اش دست کم یک بار با کسی رو به رو می شود که احساس هایی تا آن روز برایش ناشناخته را در او برمی انگیزد. میان غم و اندوه هایی که بافت اصلی زندگی مان را تشکیل می دهند، در لحظه ای خاص و زودگذر برق شادی می درخشد. درست مانند موقعی که کالسکه ای پر زرق و برق، با یراق های طلایی و اسب های قبراق و خوش بنیه، با شیشه های درخشان به تاخت از میان دهکده ای محقر، گم شده میان دشت بگذرد و ساکنان آن ده که تا آن موقع به عمرشان جز گاری های لکنده و زهوار در رفته شان چیز دیگری ندیده اند، با دهان باز از شگفتی کلاه از سر بر می دارند و به تماشایش می نشینند، بی آن که متوجه شوند این کالسکه ی متعلق به پریان، مدتی است که از نظر محو شده.

*بله، لقبی که به جا و بامسما به کسی داده شود، انگار با تبر حکاکی شده باشد، برای همیشه باقی می ماند. در این لقب ها و واژه ها یک دنیا ظرافت و طنز نهفته است و از اعماق کشور پهناور روسیه بر می خیزند، جایی که مردمانش اصالت شان را حفظ کرده و با نژادهای آلمانی، فنلاندی یا ملت هایی دیگر نیامیخته اند، جایی که مردم جسور و روحیه ی ناب شان را حفظ کرده اند، شوخ و سر زنده اند، شوخی ها و واژه های طنزآمیزشان را توی جیب شان پنهان نمی کنند، یا مانند مرغ جوجه هایشان را زیر پر و بال شان نمی گیرند، بلکه آن ها را به موقع به کار می برند و در نتیجه شناسنامه ای می شود که فرد تا آخر عمر آن را با خود دارد. دیگر نیازی نیست برای توصیف یا شناساندن آن شخص، از ریخت و قیافه و اعضای صورتش اسم ببرند، همان لقب کلیه ی مشخصاتش را توصیف می کند.

تعداد زیادی کلیسا و دیر با گنبدهایی به شکل های گوناگون و صلیب های مختلف در سراسر کشور مقدس و مذهبی روسیه پراکنده اند. تعداد بی شماری نژادهای گوناگون، ملت های متفاوت در سراسر کره ی زمین زندگی می کنند. هر ملتی ویژگی و استعدادهای آفرینندگی خودش را دارد، خصوصیات روحی ای کاملا مشخص و نیز استعدادهایی که موهبتی آسمانی است، اما هر کدام با فعل خاصی مشخص می شود که در هر جا و در هر وضعیتی تعیین کننده ی نژاد و ملیت اش است. زبان انگلیسی آشنایی ژرفی از روحیه و شیوه ی زندگی مردمانش را نشان می دهد، زبان فرانسه تعیین کننده ی روحیه ی درخشان، سرزنده، شوخ و لذت طلب مردمش است، آلمانی واژه هایی را به کار می برد که سنگین و برای همه کس قابل فهم و درک نیستند، اما هیچ کلمه ای را هم فکر نکرده و نسنجیده ادا نمی کند. اما در هیچ زبانی واژه ها و اصطلاح ها به اندازه ی زبان روسی پر معنا، جاندار و سرزنده نیستند و بیش تر از هر زبانی منظور و مقصود گوینده را به روشنی بیان می کنند.

*خب که چی؟ یعنی یک آدم نمی تواند تا این اندازه خسیس، لئیم و تنگ نظر باشد؟ چرا که نه؟ همه چیز امکان دارد، سرشت بشر می تواند دارای همه ی خصوصیات خوب و بد باشد. اگر به جوان آتشین مزاج امروزی چهره ی کریه دوران پیری اش را نشان بدهید، از وحشت رم می کند. باری، وقتی دوران جوانی و شادابی را پشت سر می گذارید، برای ایام کهنسالی هم چیزهایی ذخیره کنید، صفات انسانی و بشردوستی را در روح تان نگه دارید وگرنه به پیری که رسیدید دیگر هیچ یک از آنها را نخواهید یافت. پیری تهدیدتان می کند، همان پیری انعطاف پذیر که آن چه را از شما گرفته دیگر پس نخواهد داد. سنگ قبر مهربان تر است، روی آن می نویسند: این جا انسانی مهربان و نیکوکار آرمیده و دیگر از صفات زشت و غیرانسانی دوران پیری هیچ اسمی نمی برند!

*خوشبخت نویسنده ای که شخصیت های تندخو و بداخم داستانش را که مبتذل بودن شان کسلش می کند رها کرده و به سراغ قهرمانانی می رود که مظهور انسانیت، وقار و شخصیت هستند و نویسنده می تواند از میان چهره هایی که مدام تغییر می کنند، هر کدام را که دلش می خواهد و مورد پسندش است انتخاب کند، شخصیت یا شخصیت هایی که هرگز لحن شاعرانه و دلپذیر گفتارشان را تغییر نمی دهند، شخصیت شان را تا سطح مردمان عادی و مبتذل پایین نمی آورند و همیشه دور از پستی ها، در آسمان ها در حال پروازند. خوشبختی و شادکامی نویسنده از دو بابت مورد رشک و غبطه ی دیگران است: با این شخصیت های ممتاز و برجسته، خود را میان خانواده اش احساس می کند و کوس شهرت و افتخارش در سراسر دنیا طنین انداز است. با نمایان ساختن حقیقت، با پنهان کردن دشواری ها، مصیبت ها و رنج ها و به جای آنها نشان دادن عظمت ها و زیبایی ها مردمان را می نوازد و شادشان می کند. همه برایش کف می زنند، هورا می کشند خوشبختی اش را چند برابر می کنند. او را شاعر بزرگی به شمار می آورند، تایید می کنند نبوغش از همه ی مردان بزرگ دنیا بیش تر است، او را عقابی می دانند که به همه ی پرندگان برتری دارد و بلندپروازتر است. قلب های جوان با شنیدن نامش می لرزند، اشک شادی و همدلی در چشم هاشان می درخشد. همه او را بالاتر و نیرومندتر از دیگران می شمارند.

سرنوشت دیگری در انتظار نویسنده ای است که لجن های اجتماع را که زندگی ما در آن فرو رفته به هم می زند، در اعماق ورطه ی هولناک سرشت های سرد، حقیر و فرومایه غرق می شود – سرشت هایی که ما در هر قدم از زندگی خاکی مان با آنها رو به رو می شویم و تحمل شان سخت ناگوار و تلخ است – و با قلم نوک تیز و برنده اش آن چه را دیدگان بی اعتنای ما از مشاهده مان سر باز می زند، در برابر چشمان مان می گستراند. از تمجید و تحسین همگان برای او خبری نیست و نه از اشک های حق شناسی. شور و اشتیاق های دسته جمعی، در قلب جوان ها و نوجوان ها هیچ شور و حالی برنمی انگیزد، هیچ کس را شیفته و فریفته ی سخنانش نمی یابد و از قضاوت ریاکارانه و بی احساس معاصرانش که نوشته هایش را ناچیز و دور از ذهن می شمارند برکنار نمی ماند، فسادها و تباهی های شخصیت هایش را به خودش نسبت می دهند، هرگونه احساس، عاطفه و استعدادی را در او انکار می کنند. زیرا معاصران و همدوره هایش نه ذره بین هایی که در نوشته هایش آورده و با آن ها می توان حرکات موجودات ریز را بررسی کرد و نه دوربین های نجومی را که گردش ماه و ستارگان را آشکار می سازد قبول ندارند. آن ها قدرت های بزرگی را که می توانند در همه چیز نفود کنند، چشم اندازی را روشن سازند یا زندگی مسکینانه ی آدم ها را نشان دهند و شاهکاری به وجود آورند انکار می کنند، قبول ندارند که خنده ای از ته دل و شادمانه، ارزش شاعرانه ی غزلی دل انگیز را داشته باشد، غزلی که ورطه ای ژرف آن را از شعبده بازی های شیادان جدا می سازد. باری انکارکنندگان و آزاردهنگان، استعدادهای نویسنده ای ناشناس را به باد تمسخر می گیرند، هیچ صدایی به ندای آنان پاسخ نمی دهد، نویسنده ی تیره روز میان راه تک و تنها می ماند. زندگی اش دشوار و فقیرانه و تنهایی اش تلخ و جان فرساست.

*گرفتگی خاطر مبهمی احساس می کرد، احساس خلأیی رنج آور. غرولندکنان به خودش می گفت: «این مجالس رقص و اختراع کنندگان چنین سرگرمی های احمقانه ای، همگی بروند به درک. به چه چیزهایی دل خوش کرده اند: در این شهرستان هایی که خشکسالی محصول هاشان را سوزانده، هزینه های زندگی بسیار بالاست و فقر و تهی دستی بیداد می کند؛ آدم هایی یافت می شوند که فقط به فکر تفریح و خوشگذرانی هستند و می خواهند ثروت شان را به رخ همه بکشند. زنان شان به چه شکل های عجیبی خود را می آرایند، به جرأت می توان گفت که بعضی از آنها دست کم هزار روبل جواهر و زینت آلات به خودشان می آویزند و به مجالس رقص و پایکوبی ای که بر پا می کنند می کنند می بالند. چه کسی این هزینه ها ر می پردازد؟ مالیات دهندگان و بدتر از آن شوهران رشوه خوار که وجدان شان را در برابر پول می فروشند وگرنه چرا رشوه می گیرند؟ برای این که برای همسران نشان لباس ها و زینت آلاتی بخرند که آدم حتا اسم شان را هم نمی داند. برای این که آدمی بی سر و پا نرود بگوید همسر رئیس پست خانه لباس و آرایش و زینت آلاتش بهتر از همسر من است، بنابراین من هم به هر قیمتی شده باید این وسایل را برایش فراهم کنم حتا اگر به بهای هزاران روبل تمام شود. چه اشتباه بزرگی. این مجالس بی خردانه و مسخره نه موافق آداب و رسوم است و نه مورد خوشایند مردم روسیه. یعنی چه! مردی جاافتاده و میان سال خجالت نمی کشد که لباس سیاه و تنگ می پوشد و خود را مانند جوانان سبکسر می آراید. بعضی ها هم ضمن این که مانند میمون بالا و پایین می پرند، هیچ بیمی ندارد که درباره ی موضوع های مهم هم بحث کنند…چه ادا و اطوار مسخره ای. چون فرانسوی ها در چهل سالگی هم هنوز بچه ای پانزده ساله باقی مانده اند، یعنی ما هم باید از آن ها تقلید کنیم؟ واقعا من یکی که پس از شرکت در این مجلس ها، احساس می کنم گناه بزرگی مرتکب شده ام و عجله دارم آن را فراموش کنم. با مغزی تهی، انگار با یکی از این اشراف بی خرد و بی هنر ساعت ها گفت و گو کرده باشم، این مجلس ها را ترک می کنم. چنین آدم هایی از هر دری سخن می گویند، درباره ی هر موضوعی اظهار فصل و آگاهی می کنند، مطالبی را که در کتاب ها خوانده اند، انگار از آن خودشان باشد به رخ تان می کشند، به جمله های زیبا و کلمات فاخر می خواهند محسورتان کنند، اما شما از این گفته ها و جمله های توخالی هیچ سودی عایدتان نمی شود و به زودی درمی یابید کوچک ترین گفت و شنود با مردی کاسبکار که به شغل خودش کاملا وارد است، صد برابر ارزشمندتر و مفیدتر از گفت و گو با اشراف از خودراضی و بی هنر است…نه، راستی، از این مجالس رقص و پایکوبی چه چیزی نصیب آدم می شود؟ اگر نویسنده ای بخواهد آن ها را در کتابش توصیف کند، هیچ چیزی عایدش نمی شود. این مجلس ها اخلاقی اند یا خلاف اخلاق؟ چون خواننده نمی تواند این موضوع را بفهمد، با انزجار کتاب را دور می اندازد.

44238748Nikolai Gogol

*فرض در روحیه ی بانوان ما به زودی جایش را به یقین داد. چه جای تعجبی دارد؟ آقایان هم که خود را هوشمند می دانند به طرز دیگری عمل نمی کنند، اگر قبول ندارید می توانید این موضوع را در گفته ها و نوشته های دانشمندان جست و جو کنید. در ابتدا فرض همواره شکسته نفس و متزلزل است. مرد اهل دانش در آغاز بیم دارد قدم در این راه بگذارد، با کمرویی و خجالت از خودش می پرسد: «آیا این جا به اصل موضوع رسیده ایم؟ آیا این گوشه از زمین نیست که نام خودش را به فلان کشور داده است؟» و یا «سند متعلق به دوره ای جدیدتر نبوده؟» و یا باز هم «آیا نمی توان تصور کرد که این قوم تحت تسلط قومی دیگر، قومی جدید را به وجود آورده؟» آن وقت این شخص به محض اینکه در نظریه های چند تن از نویسندگان عهد باستان کوچک ترین قرینه ای با نظریه ی خود در نوشته هاشان می یابد با شتاب از آنها یاد می کند و نوشته هاشان را به عنوان شاهد می آورد، دل و جرأتی پیدا می کند، از آن ها بازجویی می کند، سوأل هایی مطرح می کند و خود را به جای آنان پاسخ می دهد و پاک از یاد می برد که فرضیه اش در آغاز سست و بی اساس بوده. همه چیز به نظرش قطعی، آشکار و چون و چرا ناپذیر می آید، بعد چنین نتیجه گیری می کند: «بله، این است آن چه اتفاق افتاده، این است نام واقعی این قوم و مساله را باید این گونه در نظر گرفت!» سپس از فراز کرسی نطق و خطابه اش حقیقت جدیدی را اعلام می کند که به زودی همه جا منتشر می شود و طرفداران پر و پا قرصی پیدا می کند.

 

7 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.