web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » از «وقتی نیچه گریست»

از «وقتی نیچه گریست»

مرداد 8, 1395 - 5:39 ق.ظ
Agostino and Co
,
488 بازدید

خواندن این کتاب سخت بود، اما لذت بخش.

گاز زدن کتابی که اروین د. یالوم نوشته و سپیده حبیب ترجمه کرده کار آسانی نیست، به همین خاطر فقط یک بخش را در اختیارتان قرار می دهم، که امیدوارم باعث شود به دنبال این کتاب خاص بروید.

*

برای یک لحظه، برویر فراموش کرد که نیچه بیمارش است. موضوع، برایش بسیار جالب بود و کاملا مجذوب شده بود. از جا برخاست و در حین صحبت، پشت صندلی شروع به قدم زدن کرد.

«آیا وظیفه دارم حقیقتی را به دیگران بگویم که نمی خواهند بدانند؟»

نیچه گفت: «چه کسی تعیین می کند که دیگری نمی خواهد بداند؟»

برویر با اطمینان گفت: «این همان هنر طبابت است. چیزهایی که نه در کتاب ها، که بر بالین بیمار می توان آموخت. یکی از بیمارانی را که امروز عصر باید عیادت کنم مثال می آورم. می توانم ماجرا را به طور کامل، البته بدون ذکر نام بیمار، بیان کنم. این مرد از بیماری مهلک سرطان پیشرفته ی کبد رنج می برد. به دلیل نارسایی کبدی، صفرا در خون بالا رفته و ایجاد یرقان کرده است. امیدی به بهبود نیست. مطمئن نیستم که بیش از دو یا سه هفته زنده بماند. ولی امروز صبح او را دیدم، در آرامش به توضیحاتم درباره ی علت زرد شدن رنگ پوستش گوش کرد و بعد دستش را بر دستم نهاد، درست مانند این که بخواهد مرا از این مسؤولیت سنگین برهاند و وادار به سکوت کند. بعد موضوع صحبت را عوض کرد. از خانواده ام پرسید – سی سال است که او را می شناسم – و از کاری سخن گفت که پس از بازگشت به خانه، انتظار او را می کشید.»

برویر پس از نفس عمیقی ادامه داد: «می دانم که هرگز به خانه باز نخواهد گشت. باید این را به او بگویم؟ می بینید پرفسور نیچه، آن قدرها هم آسان نیست. معمولا مهم ترین سؤال، آن است که پرسیده نمی شود! اگر دلش می خواست بداند، می توانست در مورد علت اختلال کار کبد یا زمانی که برای ترخیص او از بیمارستان در نظر گرفته ام، سؤال کند. ولی در مقابل چنین مطالبی سکوت می کند. آیا باید چنان بی رحم باشم که آن چه را که علاقه ای به دانستنش ندارد به او بگویم؟»

نیچه پاسخ داد: «گاهی آموزگاران باید سخت گیری کنند. پیام های دشوار را باید به مردم داد، زیرا زندگی دشوار است، مردن نیز.»

«آیا باید مردم را از این انتخاب که چگونه با مرگ رو به رو شوند، محروم کنم؟ به چه حقی و تحت کدام قیمومیت، باید چنین نقشی را ایفا کنم؟ شما می گویید برای آموزش، گاه باید سخت گیر بود؛ شاید؛ ولی وظیفه ی پزشک کاهش اضطراب و تقویت توان بدنی بیمار برای بهبودی اوست.»

باران شدیدی به پنجره می کوبید. شیشه می لرزید. برویر به دقت از پنجره به بیرون نگاه کرد، سپس چرخی زد و ادامه داد: «در واقع، وقتی بیشتر فکر می کنم، حتی در مورد لزوم سخت گیری آموزگاران هم با شما موافق نیستم، مگر نوع خاصی از آن ها، مثلا یک پیامبر.»

صدای نیچه از هیجان، یک پرده بالاتر رفت: «بله، بله، یک آموزگارِ حقایق تلخ و پیامبری که عوام او را نمی پسندند. من چنین تصوری از خود دارم.» او هر کلمه را به دقت و در حالی که با انگشت به سینه اش می زد، ادا کرد.

«دکتر برویر، شما زندگی خود را وقف راحت تر کردن زندگی دیگران کرده اید، و من در مقابل، زندگی ام را به دشوار ساختنِ زندگیِ جمع نامرئی شاگردانم اختصاص داده ام.»

«ولی خاصیت حقیقتی که مردم آن را نمی پسندند، چیست؟ دشوارتر کردن زندگی؟ وقتی امروز صبح بیمارم را ترک می کردم، به من گفت: «خود را به دست خداوند می سپارم.» کسی نمی تواند بگوید که این اعتقاد، شکلی از حقیقت نیست.»

حالا نیچه هم برخاسته بود و در آن سوی میز قدم می زد: «کسی نمی تواند؟» ایستاد، پشتی صندلی را گرفت، به خودش اشاره کرد و گفت: «من جرأت ابراز چنین نظری را دارم!»

برویر فکر کرد او خود را بر سکوی وعظ، در حال اندرز دادن به جماعتی می بیند که در کلیسا جمع شده اند. البته، پدرش کشیش بوده است.

نیچه ادامه داد: «دستیابی به حقیقت از عدم اعتقاد و تردید آغاز می شود، نه از میلی کودکانه که کاش این طور می شد! آرزوی بیمار شما برای سپردن خویش به دستان خداوند، حقیقت ندارد. تنها یک آرزوی کودکانه است و نه بیشتر! میل به نامیرایی، همان میل کودک است به بقای همیشگی نوک پستان برجسته ی مادر، این ماییم که نام «خدا» بر آن نهاده ایم! نظریه ی تکامل، به روشی علمی، زاید بودن چنین خدایی را به اثبات رسانیده است، گرچه داروین جسارت پیگیری شواهدی را که به این نتیجه ی درست منتهی می شدند نداشت. مطمئنم شما نیز تصدیق می کنید که ما خود خدا را آفریده ایم و اکنون نیز همگی دست به دست هم داده و او را کشته ایم.»

برویر این بحث را داغ تر از آن می دید که ادامه یابد و تصمیم گرفت کنارش بگذارد. نمی توانست از اعتقاد به خدا دفاع کند. زیرا از نوجوانی آزاداندیش بود با پدر و معلمان مذهبی خود به جدل می پرداخت و اعتقادی شبیه به اعتقادات نیچه داشت. بنابراین نشست و با لحن آرام و صلح جویانه تری شروع کرد به سخن گفتن، طوری که نیچه هم به سوی صندلی اش بازگشت: «چنین اشتیاقی به حقیقت قابل تحسین است! پرفسور نیچه، اگر معترضانه برخورد کردم، مرا عفو کنید، ولی ما توافق کردیم که حقیقت را بگوییم. شما با لحنی مقدس از حقیقت صحبت می کنید، گویی می توان مذهبی را جانشین مذهبی دیگر کرد. اجازه بدهید من از ابلیس حمایت کنم و بپرسم: چرا با این شور و هیجان از حقیقت دفاع می کنید و تا این اندازه برای آن حرمت و احترام قایلید؟ چگونه حقیقت می تواند به حالِ بیمار امروز صبح من مفید باشد؟»

«حقیقت، خود مقدس نیست. آن چه مقدس است، جست و جویی است که برای یافتن حقیقتِ خویش می کنیم! آیا کاری مقدس تر از خودشناسی سراغ دارید؟ کارهای فلسفی من، به تعبیری از ماسه ساخته می شوند؛ دید من مرتبا تغییر می کند. ولی یکی از جملات ماندگار من این است: «بشو، آن که هستی!» بدون حقیقت چگونه می توان فهمید کیستیم و چیستیم؟»

«ولی حقیقت این است که بیمار من زمان زیادی برای زنده ماندن ندارد. آیا باید چنین خودآگاهی ای را به او پیشکش کنم؟»

نیچه پاسخ داد: «انتخاب صحیح و جامع، تنها در نور حقیقت شکوفا می شود. این است و غیر از این نیست.»

برویر تصدیق کرد که در قلمرو مفاهیم انتزاعیِ حقیقت و انتخاب، نیچه خطابه های متقاعدکننده و پایان ناپذیری دارد. پس او باید به مفاهیم ذاتی و واقعی تری بپردازد: «و بیمار امروز صبح من چطور؟ چه انتخاب هایی در پیش رو دارد؟ شاید انتخاب او، همان اعتقاد به خداست؟»

«این انتخابِ یک انسان نیست. یک انتخاب انسانی نیست، بلکه چنگ زدن به وهمی خارج از خود است. انتخابی چنین فوق طبیعی، همیشه سست کننده است. همیشه انسان را از آن چه هست، پست تر می کند. من شیفته ی انتخابی ام که ما را به بیشتر از آن چه هستیم، بدل کند!»

برویر پافشاری کرد: «بگذارید به مفهوم انتزاعی انسان نپردازیم. از مردی ساخته از گوشت و خون، از بیمار من صحبت کنیم. موقعیت او را در نظر بگیرید. او بیشتر از چند روز یا چند هفته زنده نمی ماند! صحبت از انتخاب با او چه معنایی می تواند داشته باشد؟»

نیچه بدون دلسردی و در جا پاسخ داد: «اگر بیمار شما نداند که در حال احتضار است، چگونه می تواند درباره ی چطور مردن تصمیم بگیرد؟»

«درباره ی چطور مردن، پرفسور نیچه؟»

«بله، او باید تصمیم بگیرد که چگونه با مرگ رو به رو شود: با دیگران سخن بگوید، وصیت کند، آن چه پیش از مرگ آماده کرده، به زبان آورد و با اطرافیانش خداحافظی کند یا تنها باشد، اشک بریزد، با مرگ دست و پنجه نرم کند، آن را نفرین کند و یا از آن ممنون باشد.»

«سخنان شما دوباره آرمانی و انتزاعی شد. من باید برای مردی تنها سخنرانی کنم که از گوشت و خون ساخته شده است. می دانم به زودی می میرد و مرگش با رنج فراوانی همراه است. چرا باید چنین اطلاعاتی را بر فرقش بکوبم؟ بالاتر از همه، امید بیمار باید حفظ شود. و چه کسی جز طبیب می تواند امید را زنده نگه دارد؟»

نیچه تقریبا فریاد زد: «امید؟ امید مصیبت آخرین است! در کتابم، انسانی، زیادی انسانی، اشاره کرده ام که وقتی جعبه ی پاندورا باز شد و بلایایی که زئوس در آن گنجانده بود، به جهان آدمیان فرار کردند، یکی از همه ناشناخته تر بود، در جعبه باقی ماند: این آخرین بلا، امید بود. از آن پس انسان این جعبه و امید درونش را به اشتباه، صندوقچه ی نیک اقبالی می داند. ولی ما از یاد برده ایم که زئوس آرزو کرده بود آدمی همچنان به آزار خویشتن ادامه دهد. امید بدترین بلاست، زیرا عذاب را طولانی می کند.»

«پس از نظر شما اگر کسی خواهانِ تسریع مرگ خویش باشد، باید خواسته اش را اجابت کرد.»

«این یکی از راه های ممکن است، ولی تنها در شرایطی که دانش کافی در اختیار باشد.»

برویر احساس پیروزی می کرد. او صبوری کرده بود؛ اجازه داده بود هر چیز در مسیر خود قرار گیرد؛ و حالا پاداش مهارتش را می گرفت! بحث درست در همان جهتی پیش می رفت که او خواسته بود.

«شما به خودکشی اشاره می کنید، پرفسور نیچه. آیا خودکشی می تواند یک انتخاب باشد؟»

باز پاسخ نیچه، محکم و روشن بود: «هر انسانی، مالک مرگ خویش است و می تواند به روش خویش عمل کند. شاید – و تنها شاید – بتوان حق زندگی را از فرد گرفت، ولی در هیچ شرایطی حق مردن را نمی توان از او سلب کرد. این آسایش نیست، قساوت است!»

برویر اصرار کرد: «ممکن است خودکشی، انتخاب شما باشد؟»

«مردن دشوار است. من همیشه معتقد بوده ام که آخرین پاداش مرده، این است که دیگر نخواهد مرد!»

Nietzsche y Lou

دانلود

32 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.