web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » از «خلبان جنگ»

از «خلبان جنگ»

تیر 30, 1395 - 4:39 ب.ظ
Agostino and Co
,
341 بازدید

هفته گذشته سعادت دیدار با «خلبان جنگ» آنتوان دو سنت اگزوپری ترجمه پرویز شهدی نصیبم شد.

به نظرم در «خلبان جنگ» افسردگی خاصی موج می زد، اما اگزوپری این قدر هنرمند و چیره دست بوده که این افسردگی خاص را در قلب «خلبان جنگ» پنهان کرده است.

این بخشی از «خلبان جنگ» زیبای خالق شازده کوچولوست.

*فرمانده به ما می گوید:

– بروید لباس بپوشید و ساعت پنج و نیم پرواز کنید.

– به امید دیدار، جناب سرگرد.

فرمانده با حرکتی مبهم جواب می دهد. آیا این حرکتش ناشی از خرافه پرستی است؟ چون سیگارم خاموش شده و بیهوده توی جیب هایم دنبال کبریت می گردم، می گویم:

– چرا هیچ وقت کبریت همراه تان ندارید؟

درست می گفت و در حالی که پس از این حرکت فرمانده در جواب خداحافظی ام از در بیرون رفتم، از خودم پرسیدم: «واقعا چرا هرگز کبریت همراهم ندارم؟»

دوترتر یادآور شد: «ظاهرا صدور انجام چنین ماموریتی آزارش می دهد.»

اما به نظر من او ککش هم نمی گزد. ولی منظورم از گفتنِ این حرف غیرمنصفانه و قهرآمیز، سرگرد آلیاس نیست. فقط امری قطعی که هیچ کس به آن اعتراف نمی کند تکانم می دهد. زندگیِ روحی متناوب است، حال آن که زندگی عقلانی مداوم است، یا شاید این طور باشد. استعداد تجزیه و تحلیل کردنم به ندرت تغییر می کند. اما روح به هیچ وجه به اشیاء توجهی ندارد، بلکه مفهومی که آنها را به هم پیوند می دهد و چهره ای که از میان آنها آشکار می شود مورد نظرش است. آن وقت روح از بینایی کامل به کوری محض می گراید. برای آن کس که قلمرو اش را دوست دارد، زمانی پیش می آید که دیگر فرآیندی از اشیاء پراکنده در آن نمی یابد. فردی که همسرش را دوست دارد، زمانی فرا می رسد که در این عشق جزء دغدغه ها، اختلاف نظرها و اجبارها چیزی نمی بیند. کسی که از فلان موسیقی لذت می برده، موقعی می رسد که دیگر از آن هیچ پیامی دریافت نمی کند. لحظه ای هم فرا می رسد که مثل حالا دیگر کشورم را درک نمی کنم. کشور مجموعه ای از سرزمین های گوناگون، آداب و رسوم و مصالحی نیست که هوش من بتواند همواره درک شان کند. یک «موجودیت» است. گاهی هم پیش می آید که خود را در برابر «موجودیت ها» نابینا می یابم.

antoine-de-saint-exupery-8-widescreen-wallpaper (1)

*در شکست جای هیچ امیدی برای شور و شوق نیست. مهم لباس پرواز پوشیدن است و سوار شدن و پرواز کردن. آن چه آدم در این باره فکر می کند، هیچ اهمیتی ندارد. کودکی هم که ادعا کند از فکر درس های دستور زبان به هیجان می آید، به نظر من مشکوک می رسد. مهم بر خود مسلط شدن در راه هدفی است که در حال حاضر آشکار نیست. این هدف برای روح است نه برای عقل عدداندیش. روح دوست داشتن را بلد است، اما غافل است. به همان اندازه ی فردی روحانی با وسوسه آشنا هستم و می دانم چه ماهیتی دارد. وسوسه شدن، یعنی تحت تاثیر احساس ها قرار گرفتن هنگامی که روح در خواب است و تسلیم شدن در برابر دلایل عقل عدداندیش.

شرکت جستن در خطر سقوط که مانند ریزش کوه است چه ثمری دارد؟ نمی دانم. صدها بار برایم تکرار کرده اند: «بروید در این یا آن واحد خدمت کنید. جای شما آن جاست. در آن جا خیلی بیش تر از پیوستن به گروه هوانوردان مفید واقع خواهید شد. خلبان ها را هزار هزار می توان آموزش داد و آماده کرد…» در این دلایلی که ارائه داده می شود جای هیچ چون و چرایی نیست. خردم این را تایید می کند، ولی غریزه بر هوشمندی پیشی می گیرد.

چرا این استدلال به نظر من خیالی و گذرا می آید حال آن که هیچ مخالفتی با آن ندارم؟ به خودم می گفتم: «روشنفکرها مانند شیشه های مربایی هستند که در قفسه ی تبلیغات چیده شده اند، آن جا ذخیره شان می کنند تا پس از پایان جنگ خورده شوند…» اما این پاسخی برای پرسش من نیست.

امروز هم مانند همه رفقایم، به رغم دلیل ها، یقین ها و واکنش های لحظه ی حاضر، پرواز کرده ام. لحظه ای هم فرا خواهد رسید که پی می برم نسبت به دلایلی که به خودم ارائه می دهم حق با من بوده است. به خودم قول داده ام اگر زنده بمانم گردشی شبانه در دهکده ام بکنم. شاید آن موقع سرانجام به خودم عادت کنم. بعدا معلوم می شود.

شاید درباره ی آن چه خواهم دید، حرفی برای گفتن نداشته باشم. وقتی زنی به نظر زیبا می آید دیگر حرفی ندارم درباره اش بزنم. خیلی ساده فقط لبخندش را می توانم ببینم. روشنفکرها ابتدا صورت را ارائه می دهند، بعد با اشاره به جزء جزء آن، به توصیفش می پردازند، ولی دیگر لبخند را نمی بینند. شناختن نه ارائه دادن است و نه توصیف کردن. وسیله ایست برای مکاشفه. اما برای مکاشفه، ابتدا باید در آن شرکت جست. چنین کاری گونه ای کارآموزی دشوار است.

antoine-de-saint-exupery-8-widescreen-wallpaper (4)

*این را هم می دانم که گستره ی ذهن محدود است. در هر آن به بیش تر از یک موضوع نمی تواند معطوف شود. اگر همه ی فکرتان را متوجه ضربه های مشت کنید و همه ی ذهن تان روی راهکار مبارزه متمرکز شود، از ضربه های مشتی که دریافت می کنید رنج نخواهید برد. موقعی که طی حادثه ای که برای هواپیمای آب نشینم پیش آمد، گمان کردم دارم غرق می شوم، آب که خیلی سرد بود، به نظرم ولرم آمد. یا به عبارت دیگر ذهنم به درجه ی سرمای آب توجهی نداشت و همه ی فکر و ذکرش متوجه موضوع های دیگری بود. سرمای آب از خود هیچ اثری در ذهنم به جا نگذاشته است.

*آدم همیشه آدم است. ما هم آدمی بیش نیستیم. درونم جز خودم هرگز کس دیگری را نیافته ام. ساگون هم فقط ساگون را شناخته. آن که می میرد، آن گونه که باید می میرد. در مرگِ یک کارگر معمولی معدن، همان کارگر معمولی می میرد. این جنون هراس آوری را که اهل قلم برای خیره کردن مان از خودشان ابداع می کنند، کجا می توان یافت؟  در اسپانیا مردی را دیدم پس از کار از زیرزمین خانه ی ویران شده ای با گلوله ی توپ، بیرون آمد. به نظرم آمد که جمعیت ساکت ناگهان با کمرویی این کارگری را که بر اثر آوارها سر تا پا غبارآلود بود، انگار از دنیای دیگر برگشته باشد، گیج و مبهوت بر اثر کمبود اکسیژن و حالت نیم خفگی و گرسنگی و تشنگی، هم چون غولی به خواب رفته، در میان گرفته بود. موقعی که کسانی میان جمعیت جرأت به خرج داده و پرسش هایی از او کردند و کارگر دفن شده با دقتی شک آلود به پرسش هایشان جواب داد، کمرویی و خجالت جمعیت تبدیل به ناراحتی شد.

پرسش هایی که از او می کردند مانند کلیدهایی بود که به قفل او نمی خورد، چون هیچ کس به درستی بلد نبود به طور واقعی از او پرس و جو کند. به او می گفتند: «چه احساسی داشتید، چه فکری می کردید…در حال انجام چه کاری بودید؟» به این ترتیب مثل این بود که به طور تصادفی پل هایی موقتی برایش روی پرتگاه می انداختند، انگار برای دست یافتن به او و نجاتش که کور و کر و لال در ظلمت آن مغاک گرفتار آمده بود، به وسایلی کاملا ابتدایی متوسل شده باشد.

antoine-de-saint-exupery-8-widescreen-wallpaper (5)

*جنگ به هیچ وجه ماجرایی واقعی نیست، چیزی در حدود بدل یک ماجراست. ماجرای واقعی بر پایه ی فراوانی پیوندهایی که برقرار می کند، مشکلاتی که پیش می آورد، پدیده هایی که می آفریند بنا شده است، بازی ساده ی شیر یا خط را به صورت شرط بندی روی مرگ و زندگی در آوردن، کافی نیست. جنگ یک ماجرا نیست. بیماری ایست شبیه تیفوس.

*ما درون شکم تشکیلات اداری کوری به سر می بریم. تشکیلات اداری یک ماشین است. هر قدر یک ماشین کامل تر باشد، از خودرأیی و قضاوت های نادرست آدم ها می کاهد. در تشکیلاتی کامل که فرد نقش چرخ دنده را در آن اجرا می کند، تنبلی، نادرستی و بی عدالتی زمینه ای برای خودنمایی نخواهد داشت.

اما همان اندازه که ماشین برای این ساخته شده که حرکاتی پیش بینی شده را برای همیشه انجام دهد، تشکیلات اداری برعکس قادر به آفریدن کارهای تازه نیست، بلکه فقط اداره کننده ی برنامه های از پیش تعیین شده است. فلان مجازات را برای فلان اشتباه تعیین می کند و فلان راه حل را برای فلان مسئله.

تشکیلات اداری برای حل کردن مسائل تازه به وجود نیامده. اگر در ماشین که کارش خم کردن فلزات است، تکه های چوب وارد کنیم از آن طرف مبل و اثاث تحویل نخواهد داد. برای این که ماشین خود را با کار خواسته شده وفق دهد، باید یک نفر این حق را داشته باشد که آن را به صورت دلخواه به کار گیرد. اما در تشکیلاتی اداری که چرخ دهنده های آن برای جلوگیری از زیان های ناشی از خودکامگی انسان های اجازه ی دخالت به آنها نمی دهد. دخالت «ساعت ساز» را هم نمی پذیرد.

antoine-de-saint-exupery-8-widescreen-wallpaper (6)

*از خودگذشتگی اگر نمایشی ظاهری یا خودکشی ای بیش نباشد هیچ ثمری ندارد. فداکاری کار جالب و شکوهمندی است: چه نفری می میرند تا بقیه نجات یابند. خود را درون شعله ها می اندازند و بخشی از آتش سوزی می شوند. تا پای جان در سنگر هاشان می جنگند تا به نجات دهندگان فرصت لازم را برای نجات دیگران بدهند. بله، اما هر کاری هم که بکنند، آتش به همه جا سرایت می کند. دیگر نه سنگری برای جنگیدن باقی می ماند و نه جای امیدی برای نجات دهندگان. سربازان باعث کشتار کسانی می شوند که ظاهرا دارند به خاطرشان می جنگند یا ادای جنگیدن را در می آورند، انگار کارشان خیلی ساده، فراهم آوردن وسائل و شرایطی است برای کشته شدن آنها، چون هواپیمایی که پشت سر نیروهای ارتشی شهرها را ویران می سازد، چهره ی جنگ را تغییر داده است.

بی شک بعدها از زبان بیگانه ها خواهم شنید که فرانسه را سرزنش می کنند چرا چند تا پل را نابود نساخته، چرا چند دهکده را آتش نزده و چرا عده ای را که جان به در برده اند به کشتن نداده. اما درست عکس این موضوع است که مرا سخت تحت تاثیر قرار می دهد. این حسن نیت به خرج دادن بی پایان مان است که چشم ها و گوش هامان را بسته، مبارزه ای نومیدانه در برابر واقعیتی انکارناپذیر. به رغم این که هیچ چیز نمی تواند به هیچ کاری بیاید، برای وارد شدن در بازی جنگ پل ها را منفجر می کنیم، دهکده های واقعی مان را می سوزانیم که ادای جنگیدن را درآورده باشیم و باز هم به خاطر همین ادای جنگ را درآوردن است که افرادمان جان می سپارند.

البته همه ی این چیزها، پل های منهدم شده و دهکده های سوخته فراموش می شوند و مردم را به حال خود می گذارد به زندگی شان ادامه دهند. اما فاجعه ی این شکست، از بین رفتن هر گونه مفهوم برای این اقدام هاست. هر کس مأمور نابود کردن پلی می شود، با انزجار این کار را انجام می دهد. این سرباز با اقدامش پیشروی دشمن را کند نمی سازد. پلی ویران شده به پل های دیگر می افزاید. کشورش را نابود می کند تا چهره ی مسخره ای به جنگ بدهد.

antoine-de-saint-exupery-8-widescreen-wallpaper

دانلود

*قانونی مهم و اصلی وجود دارد که می گوید: شکست خورده را نمی توان در جا به پیروزمند تبدیل کرد. موقعی که صحبت از ارتشی به میان می آید که ابتدا عقب می نشیند و بعد ایستادگی می کند، این موضوع گونه ای اختصار کلام بیش نیست، چون سپاهیانی که عقب نشسته اند و آنهایی که در حال حاضر می جنگند، وضعیت یکسانی ندارند. ارتشی که عقب نشینی می کرده دیگر ارتش نبوده. نه این که افرادش لیاقت پیروز شدن را نداشته باشند، بلکه عقب نشینی ارتباط واحدها را – چه از نظر مادی و چه معنوی – از هم می گسلد. به جای آن عده از سربازانی که به عقب گریخته اند، افراد ذخیره ی جدیدی را می گمارند که حالت سازمانی دارند و باید جلو پیشروی دشمن را بگیرند. و اما افراد واحدهای از هم گسسته را که به عقب رانده شده اند جمع آوری می کنند تا ارتش جدیدی از آنها تشکیل دهند. اگر افراد ذخیره ای در کار نباشند که بتوانند به جبهه بفرستند، اولین عقب نشینی دیگر جبران پذیر نیست. فقط پیروزی است که افراد را به هم پیوند می دهد. شکست نه تنها فرد را از افراد دیگر جدا می کند، بلکه از خودش هم جدا می سازد.

*شکست…پیروزی… در به کار بردن این تعبیرهای قراردادی ناتوانم. پیروزی هایی وجود دارد که هیجان بر می انگیزد و پیروزی هایی که آدم را از پا در می آورد. شکست هایی که از پا در می آورد و شکست هایی که آموزنده است و آدم را از خواب غفلت بیدار می کند. زندگی با وضعیت ها بیان می شود نه با رفتارها. تنها پیروزی ای که نمی توانم درباره اش تردیدی به خودم راه دهم آن پیروزی ایست که در قدرتِ بذرها نهفته است. بذر وقتی در دل خاک تیره افشانده می شود، پیشاپیش پیروزمند است. اما باید زمان بگذرد تا پیروزی اش را به صورت خوشه ی گندم شاهد باشیم.

antoine-de-saint-exupery-8-widescreen-wallpaper (3)

شکست خورده ها باید خاموش بمانند. مانند بذرها.

 

14 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.