web analytics
بزرگترین وب سایت هواداران آ اس رم در ایران » از «همه می میرند»

از «همه می میرند»

تیر 18, 1395 - 6:04 ق.ظ
Agostino and Co
,
317 بازدید

در زمانی که جام ملت های در جریان بود کتاب «همه می میرند» از «سیمون دوبوار» ترجمه «مهدی سحابی» را خواندم. فکر می کنم ترجمه کتاب در سطح بالایی انجام شده، اما خود کتاب…اگر کسی از من بپرسد که بدترین کتابی که خواندم چیست شاید از «همه می میرند» نام ببرم. کتاب دوبوار چیزی به من نداد، لذت بخش نبود، حتی بسیار خسته کننده بود. این فقط چند خط از آن چهارصد صفحه ی ملال آور است، چند خطی که شاید بی فایده نباشند.

*همه دهکده های سر راهمان متروک بود؛ اغلب آنها را سوزانده بودند. یک بار پیرمردی را دیدیم که در آستانه ی کلبه ی تازه ساخته ای ایستاده بود؛ بینی و گوش نداشت، کاسه ی چشمانش خالی بود. فیلیپیلو از او چیزی پرسید، و پیرمرد با آنکه به نظر می رسید صدا را شنیده در جواب چیزی نگفت.

فیلیپیلو گفت: فکر می کنم زبانش را هم بریده اند.

به گفته ی او، اسپانییها که حدس می زدند در آن منطقه معدن طلا باشد، با شکنجه های وحشتناک کوشیده بودند بومیان را به افشای محل آن وادارند. اما آنان لب از لب باز نکرده بودند.

پرسیدم: چرا.

گفت: معدن پوتوزی را که دیدید، آن وقت می فهمید که چرا آنها نخواستند فرزندانشان به چنان سرنوشتی دچار بشوند.

خیلی زود فهمیدم. چند روز بعد، در سر راه خود به دسته ای سرخپوست برخوردیم که به معدن برده می شدند؛ گردنهایشان را با غل و زنجیر به هم بسته بودند و روی گونه هایشان حرف G داغ خورده بود. چهارصد تا پانصد نفر بودند. تلوتلو می خوردند، به نظر می رسید که خستگی از پا درشان آورده است. نگهبانان اسپانیایی به ضرب شلاق آنها را به پیش می راندند.

راهنمایم گفت: از کوئیتو می آیند. بعید نیست که موقع شروع سفر بیشتر از پنج هزار نفر بوده باشند. یک بار دیگر، از شش هزار نفر فقط دویست نفر به مقصد رسیدند، هر بار که یکی شان از زور خستگی به زمین می افتد، غل را از گردنش باز نمی کنند، بلکه خیلی راحت سرش را می برند.

آن شب، برای اولین بار پس از مدتها، دیدیم که از کلبه های دهکده ای دود به هوا می رود. زن سرخپوست جوانی در درگاه کلبه نشسته بود و برای بچه اش لالایی می خواند؛ آوازش چنان سوز و گدازی داشت که دلم خواست معنی شعر آن را بدانم.

راهنمایم آن را ترجمه کرد:

مگر در آشیان بوف

مرا زاییده ای، مادر

که بختم این چنین تیره ست،

که چون بوفی درون لانه گریانم؟

به گفته ی او، از زمان ورود فاتحان، همه لالاییها آنطور سوزناک شده بود. در دهکده جز زن و کودک کسی نبود؛ مردان را به زور به کار در معدن پوتوزی برده بودند. در همه ی دهکده هایی که تا رسیدن به کوه آتشفشان از آنها گذشتیم، وضع به همین گونه بود.

قله ی پوتوزی، که پوشیده از برف بود و آتش از آن بیرون می زد، بر فراز فلاتی به ارتفاع چهار هزار متر از سطح دریا قرار داشت؛ در دامنه های آن غارهای پیچ در پیچی کنده شده بود که از آن رگه های نقره استخراج می شد ، پهنای این رگه ها گاه به پانصد ذرع می رسید. در پای کوه شهری در دست ساختن بود؛ در جستجوی همسفرانم میان ساختمان های چوبی گشتم. تنها ده نفری از آنان را پیدا کردم: بقیه در راه مرده بودند. آنهایی هم که به پوتوزی رسیده بودند، آب و هوای آن فلات مرتفع را به زحمت تحمل می کردند؛ بویژه زنها همه دچار ناراحتی ناشی از ارتفاع بودند؛ بچه ها کور و کر به دنیا می آمدند و بعد از چند هفته می مردند. می گفتند که یک معدنچی تنها، فقط می تواند به اندازه بخور و نمیر نقره بدست آورد؛ همه شان امید به گردآوری ثروت و یا حتی اندوختن پول کافی برای برگشتن به وطن خود را از دست داده بودند. تنها کسانی ثروتمند می شدند که دم و دستگاه گسترده داشتند و گروه های بزرگی از سرخپوستان را به کار می کشیدند.

راهنمایم گفت: می بینید؟ می بینید چه به روز مردم ما آورده اند؟

برای اولین بار صدای تزلزل ناپذیرش به لرزه افتاد و در روشنایی مشعل دیدم که اشک در چشمانش حلقه زده است. در دهلیزهای تاریک خیل عظیمی از مردمی کار می کردند که دیگر مردم نبودند، شبح بودند. دیگر نه گوشتی به تن داشتند و نه اندامی؛ پوست تیره شان به استخوان چسبیده بود و استخوان هایشان چون چوب پوسیده پوک جلوه می کرد. چشمانشان جایی را نگاه نمی کرد و مثل این بود که چیزی نمی شنوند. ماشین وار کلنگ می زدند؛ گهگاه یکی از آن اسکلتهای سیاه بی سر و صدا نقش زمین می شد، با شلاق یا میله ی آهنی به جانش می افتادند؛ اگر بموقع بلند نمی شد، همانجا خلاصش می کردند. روزانه بیشتر از پانزده ساعت زمین را می کندند و غذایشان کمی نان بود که از ریشه ی کوبیده درست می کردند. هیچکدام بیشتر از سه سال زنده نمی ماندند.

از صبح تا شب قاطرهایی با بار نقره به طرف ساحل می رفت. هر گرم نقره به قیمت قطره ای خون انسان تمام شده بود. صندوق های امپراتور همچنان خالی بود، مردمش گرسنگی می کشیدند. دنیایی را نابود کرده بودیم، برای هیچ و پوچ نابودش کرده بودیم.

Massacre-of-Indian-women-and-children-in-Idaho-Frank-Leslie-illustrated

*به صاحب خانه نزدیک شدم: گروهی دور صندلی اش حلقه زده بودند؛ پیرزنی بدجنس و شوخ بود و گهگاه گفته هایش مرا به خنده می انداخت؛ از من خوشش می آمد، می گفت بدجنس تر از من کسی را نمی شناسد، اما در آن لحظه خیال حرف زدن با او را نداشتم. دامین پیر مشغول گفتگو با ری شه کوچولو بود. درباره ی نقش پیشداوریها در زندگی بشر بحث می کردند؛ ری شه از اهمیت عقل و منطق دفاع می کرد. از پیران متنفر بودم، زیرا حس می کردند می توانند سرتاسر زندگی گذشته شان را، چون کیک بزرگ و گرد پر از خامه ای به رخ بکشند. از جوانان متنفر بودم زیرا حس می کردند همه ی آینده مال آنهاست؛ از آن حالت پر از شوق و هوشمندانه ای که در همه ی چهره ها دیده می شد متنفر بودم. تنها مادام دو مونتسون با بی اعتنایی آن مناظره را گوش می کرد و به سوزن دوزی خود ادامه می داد. بی مقدمه گفتم: هر دوتان اشتباه می کنید. نه عقل و نه تعصب هیچکدام به درد بشر نمی خورد. هیچ چیز برای بشر فایده ندارد، برای اینکه نمی داند با خودش چه کند.

ماریان دو سنکلر با لحن تحقیرآمیزی گفت: این طرز حرف زدن به شما می آید.

دختر بلندبالا و زیبایی بود و کارش این بود که برای مادام دو مونتسون کتاب بخواند.

ری شه گفت: انسانها باید خود و همنوعانشان را به خوشبختی برسانند.

شانه بالا انداختم و گفتم: انسان هرگز به خوشبختی نمی رسد.

گفت: اگر به عقل برسد خوشبخت می شود.

گفتم: انسان حتی طالب خوشبختی هم نیست. به وقت کشی قناعت می کند تا اینکه وقت او را بکشد. همه ی شما در اینجا برای وقت کشی سرتان را با حرف های گنده به درد می آورید.

ماریان دو سنکلر گفت: شمایی که از انسانها متنفرید، چطور می توانید انسان را بشناسید؟

مادام دو مونتسون سر بلند کرد؛ سوزنش را روی کار چسباند و گفت: آه! دیگر بس است.

گفتم: بله، حرف بس است.

حرف و حرف؛ تنها چیزی بود که از آنان نصیبم می شد: آزادی، خوشبختی، پیشرفت؛ در آن زمان، نشخوارشان این بود. برگشتم و به طرف در رفتم؛ در آن اتاقهای کوچکشان دلم می گرفت، اتاقهایی پر از مبل و اثاث زینتی، فرش و بالش و پرده؛ و هوای آکنده از عطرهای گوناگون سرم را درد می آورد. نگاهی به پیرامون اتاق انداختم؛ وراجی را شروع کرده بودند؛ می توانستم برای یک لحظه شور و شوقشان را سرد کنم، اما دوباره جان می گرفتند.

Slaves_ruvuma

دانلود

*سرمای خشک خوشایندی بود؛ هزاران ستاره در آسمان می درخشیدند: همان ستاره های همیشگی. آن اخترهای بی حرکت را، که نیروهای متضادی آنها را بسوی خود می کشیدند، تماشا می کردم. ماه بطرف زمین، و زمین به طرف خورشید پرتاب می شد: آیا خورشید هم در حال سقوط بود؟ به طرف کدام ستاره ی ناشناس؟ نمی شد که سقوط آن فرو افتادن زمین را جبران کند و در حقیقت سیاره ی ما در وسط آسمان ثابت باشد؟ چطور می شد این را دانست؟ روزی به آن پی می بردند؟ دلیل جاذبه ی اجرام را کشف می کردند؟ جاذبه: لغت مشکل گشایی بود که با آن همه چیز را توجیه می کردند؛ و آیا این، جز یک لغت چیز دیگری بود؟ آیا براستی ما بیشتر از کیمیاگران کارمونا چیز می دانستیم؟ برخی از مسائلی را که آنان نمی دانستند حل کرده بودیم، آنها را با نظم و ترتیب دسته بندی کرده بودیم؛ اما آیا توانسته بودیم حتی قدمی در قلب اسرارآمیز چیزها رخنه کنیم؟ آیا لغت «نیرو» گویاتر از «فطرت» بود؟ «جاذبه» بیشتر از «روح» معنی می داد؟ و هنگامی که منشأ پدیده ی ناشی از سایش کهربا یا شیشه را «الکتریسیته» می نامیدیم، آگاه تر از زمانی بودیم که جهان را ناشی از «خدا» می دانستیم؟

نگاهم را به بطرف زمین برگرداندم. در ته باغچه ی سفید، پنجره های سالن می درخشید؛ پشت پنجره کنار آتش گفتگو می کردند؛ از آینده ای حرف می زدند که در آن جز مشتی خاک از آنان باقی نمی ماند. در پیرامونشان آسمان بی پایان، ابدیت بیکران کشیده شده بود؛ اما برای آنها پایانی در کار بود؛ به همین خاطر به آن سهولت زندگی می کردند. چون نوح سوار کشتی بی منفذی بودند و بی هیچ ترس، شبها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتند: با هم بودند.

 

10 نظر

رمی عزیز، برای مشاهده نظرات و نظردهی بایستی به سایت وارد شوید.